فیلسوفان معاصر / فیلسوفان بزرگ / فیلسوفان ایرانی


حکیم ارد بزرگ : در زندگی همسایگان ، تجسس نکنیم .
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۸ توسط: هوشیار
 فیلسوف , فلسفه



خیام نیشابوری
کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند

از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود

هم بگذرد و نماند این روزی چند
 

نادانی ، خودخواهی به بار می آورد . حکیم ارد بزرگ


پند و اندرز نادرست ، موجب نفرت همیشگی دیگران ، از ما می شود .  حکیم ارد بزرگ


آن که پند و اندرز نمی پذیرد ، خیلی زود گرفتار می شود .  حکیم ارد بزرگ


آدمهای نادان ، بسیار زود در مورد دیگران ، داوری و قضاوت می کنند . حکیم ارد بزرگ


ایران فرتوت و بیمار را ، باید به خاک سپرد ، ایران ما باید دوباره زاده و جوان شود ، تا راه ابرنیرومند شدن را ، باز یافته و بپیماید . حکیم ارد بزرگ

 

خیام نیشابوری
گرچه غم و رنج من درازی دارد

عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک

در پرده هزار گونه بازی دارد


خرد و دانش ، ابزار پیراستن ناراستی هاست . حکیم ارد بزرگ


تن پوشی زیباتر از سرشت و گفتار نیکو ، سراغ ندارم .  حکیم ارد بزرگ


فریبکاران ، همه بستگان و یاران خویش را از دست می دهند . حکیم ارد بزرگ


فرودستان ، در بهترین هنگامه هم ، بهانه های فراوان برای ناراستی های خود و انجام ندادن کارهایشان دارند .  حکیم ارد بزرگ


دیدن روشنفکران خودفروخته، چندش آورتر از دیدن زنان بدکاره است. حکیم ارد بزرگ


برای سرزمینی که روشنفکرش ، همواره سخن فرمانروایان زیاده خواه را ، آیینه وار تکرار می کند ، باید گریست . حکیم ارد بزرگ


فریبکار و بد اندیش ، هیچ پایگاهی نخواهد داشت ، آخرین و ترسناکترین آموزه اش تنهاییست .  حکیم ارد بزرگ


بدگویی ، رسوایی در پی دارد .  حکیم ارد بزرگ
 
خیام نیشابوری
گر یک نفست ز زندگانی گذرد

مگذار که جز به شادمانی گذرد

هشدار که سرمایه سودای جهان

عمرست چنان کش گذرانی گذرد



 آرمان بزرگ ، همواره زاینده امید است .  حکیم ارد بزرگ


هیچ اهرمی ، همچون بردباری و امید ، نمی تواند سختی ها را از پیش پایمان بردارد .  حکیم ارد بزرگ


 آسیب دیده ، همیشه درهای آرزوهایش ، کوچک و کوچکتر می شود ، مگر با امید ، که زندگی ما را دگرگون می سازد . حکیم ارد بزرگ


کسی که بدگویی می کند ، خواری را به جان می خرد .  حکیم ارد بزرگ


اگر دوستت ، آدمی نادان و خبرچین باشد ، خیلی زود ، اسیر وهم و سیاهی دل می شوی .  حکیم ارد بزرگ


تصوف ، عرفان های هندی و بودیسم ، سرشتی هولناک دارند ، آنها از ما ، تکه گوشت هایی ناکارا و ناتوان می سازند .  حکیم ارد بزرگ


تنها پشیمانی را باید بخشید که بر ناراستی خود آگاه شده ، و آن را بر زبان جاری می سازد .  حکیم ارد بزرگ


با فریب ، شاید بتوان چیزی بدست آورد ، اما این دستاورد ، مایه تباهی آدمی خواهد بود . حکیم ارد بزرگ


فریب آدمیان ، پستی هولناک در پی دارد . حکیم ارد بزرگ

رباعی خیام:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سرزلف نگار ی بوده ست
وین دسته که در گردن او می بینی
دستیست که در گردن یاری بوده ست.


کارهای گروهی ، هر چه بزرگتر و شاداب تر باشند ، شوق به زندگی و امید را ، افزونتر می کنند . حکیم ارد بزرگ


گروه ، بدون گرامیداشت همه یاورانش ، توان ایستایی ندارد .  حکیم ارد بزرگ


آدمهای فرهمند ، به نیرو و توان خویش باور دارند .  حکیم ارد بزرگ


بدترین فرزندان آنانی هستند که به هر دلیل ، پدر و مادر ناتوان خویش را رها نموده اند . حکیم ارد بزرگ


در گذشته ، بیشتر تجربه های آدمیان ، جایی ثبت نمی شد ، اما امروزه اینترنت ابزاری است ، برای ثبت تجربه ها و بالندگی بیشتر .  حکیم ارد بزرگ


فرزندان خویش را ، با آموزش درست اینترنت ، پیشگام جهان آینده سازیم .  حکیم ارد بزرگ


پدر و مادر خویش را ، بی دریغ ستایش کنیم و آنها را غرق بوسه سازیم . حکیم ارد بزرگ  


نظام آموزشی که در آن تشویق جایی ندارد بیمار و بی ارزش است .  حکیم ارد بزرگ  


ستایشگری و تشویق هنر است ، هنری که با آن می توان ناراست ترین آدمیان را هم ، دلپسند نمود .  حکیم ارد بزرگ


همسایگان خوب ، بهترین پشتیبانان ما هستند . حکیم ارد بزرگ


مهر خویش را ، از همسایگان دریغ نکنیم . حکیم ارد بزرگ


در زندگی همسایگان ، تجسس نکنیم . حکیم ارد بزرگ


ستایشگر همسایگان خوب خویش باشیم . حکیم ارد بزرگ


 فیلسوف , فلسفه


 
حکیم ارد بزرگ : سرزمین شاد را ، هیچ شکســتــی ، ناتوان نمی سازد .
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠ توسط: هوشیار

 

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,   عکس همراه با جمله ی آموزنده, , , ,عکس نوشته های جدید از سخن بزرگان و اندیشمندان, متن تصویری, نکات تصویری, عکس نوشته بزرگان, جملات تصویری فلسفی , جملات زیبای تصویری - سخنان بزرگان با عکس , جملات زیبای تصویری , عکس های عاشقانه جملات زیبا بزرگان تصاویر زیبا سخن بزرگان , جملات تصویری,مطالب, تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده,عکس نوشته جملات بزرگان, عکس های فلسفی و سخن بزرگان - عکس,عکس های خفن,عکس های خفن جدیدوسخنان بزرگان همراه با عکس , بزرگترین فیلسوف دنیا,  سخنان قصار - عکس سخنان بزرگان - عکس سخن بزرگان + عکس جملات بزرگان + عکس ... برچسب‌ها: عکس جملات بزرگان, عکس سخنان بزرگان, عکس نوشته، عکس نوشته سخنان عارفانه، عکس نوشته سخنان بزرگان، تصویر نوشته های عاشقانه، تصویر نوشته، عکس نوشته های عارفانه و عاشقانه، عکس, عکس جملات حکیمانه, عکس , عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

 

فردوسی
چنین گفت پس شاه گردن فراز

کزین هر چه گفتید دارید راز

بخواند آن زمان زال را شهریار

کزو خواست کردن سخن خواستار

بدان تا بپرسند ازو چند چیز

نهفته سخنهای دیرینه نیز

نشستند بیدار دل بخردان

همان زال با نامور موبدان

بپرسید مر زال را موبدی

ازین تیزهش راه بین بخردی

که از ده و دو تای سرو سهی

که رستست شاداب با فرهی

ازان بر زده هر یکی شاخ سی

نگردد کم و بیش در پارسی

دگر موبدی گفت کای سرفراز

دو اسپ گرانمایه و تیزتاز

یکی زان به کردار دریای قار

یکی چون بلور سپید آبدار

بجنبید و هر دو شتابنده‌اند

همان یکدیگر را نیابنده‌اند

سدیگر چنین گفت کان سی سوار

کجا بگذرانند بر شهریار

یکی کم شود باز چون بشمری

همان سی بود باز چون بنگری

چهارم چنین گفت کان مرغزار

که بینی پر از سبزه و جویبار

یکی مرد با تیز داسی بزرگ

سوی مرغزار اندر آید سترگ

همی بدرود آن گیا خشک و تر

نه بردارد او هیچ ازان کار سر

دگر گفت کان برکشیده دو سرو

ز دریای با موج برسان غرو

یکی مرغ دارد بریشان کنام

نشیمش به شام آن بود این به بام

ازین چون بپرد شود برگ خشک

بران بر نشیند دهد بوی مشک

ازان دو همیشه یکی آبدار

یکی پژمریده شده سوگوار

بپرسید دیگر که بر کوهسار

یکی شارستان یافتم استوار

خرامند مردم ازان شارستان

گرفته به هامون یکی خارستان

بناها کشیدند سر تا به ماه

پرستنده گشتند و هم پیشگاه

وزان شارستان شان به دل نگذرد

کس از یادکردن سخن نشمرد

یکی بومهین خیزد از ناگهان

بر و بومشان پاک گردد نهان

بدان شارستان‌شان نیاز آورد

هم اندیشگان دراز آورد

به پرده درست این سخنها بجوی

به پیش ردان آشکارا بگوی

گر این رازها آشکارا کنی

ز خاک سیه مشک سارا کنی
 

بزرگداشــ ـت ، جشن مهــر اســت .  حکیم ارد بزرگ


بزرگداشــ ـت ، توان نیروهــای جوان را نیز دو چنــــ ــدان می کنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


اســتخوان بنــــ ــدی شهــرهــا ، در دیوار اســت و بزرگداشــ ـت .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا آثار هنری جاودانه می شــ ـونــــ ــد ، که به درون هنرمنــــ ــد نزدیکتـــ ـرنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


اینتـــ ـرنت ، انــــ ــدیشه و دودمان ما را ، به آینــــ ــدگان گره خواهد زد ، از این پس ، دیگر گذشــ ـته برای آینــــ ــدگان ، تــیره و تار نخواهد بود ، انــــ ــدیشه ما ، سپیـــده دم پیـــدایش فصلی نو ، از تاریخ بشــ ــری اســت . حکیم ارد بزرگ


اینتـــ ـرنت ، دســتگاه شــ ـتاب دهنــــ ــده شکوفایی انــــ ــدیشه آدمیـــان اســت .  حکیم ارد بزرگ


اینتـــ ـرنت ابزار آگاهیســت ، گریزی از روشنی و نور نیســت .  حکیم ارد بزرگ


عظمت فضای مجازی را آنگاه بیشــ ـتـــ ـر می فهمیم ، که بدانیم ، به شمار آدمیـــان ، پنــــ ــدارهــا و انــــ ــدیشه هــای گوناگون در آن شناور اســت  . حکیم ارد بزرگ


فردوسی
زمانی پر اندیشه شد زال زر

برآورد یال و بگسترد بر

وزان پس به پاسخ زبان برگشاد

همه پرسش موبدان کرد یاد

نخست از ده و دو درخت بلند

که هر یک همی شاخ سی برکشند

به سالی ده و دو بود ماه نو

چو شاه نو آیین ابر گاه نو

به سی روز مه را سرآید شمار

برین سان بود گردش روزگار

کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ

فروزان به کردار آذرگشسپ

سپید و سیاهست هر دو زمان

پس یکدگر تیز هر دو دوان

شب و روز باشد که می‌بگذرد

دم چرخ بر ما همی بشمرد

سدیگر که گفتی که آن سی سوار

کجا برگذشتند بر شهریار

ازان سی سواران یکی کم شود

به گاه شمردن همان سی بود

نگفتی سخن جز ز نقصان ماه

که یک شب کم آید همی گاه گاه

کنون از نیام این سخن برکشیم

دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم

ز برج بره تا ترازو جهان

همی تیرگی دارد اندر نهان

چنین تا ز گردش به ماهی شود

پر از تیرگی و سیاهی شود

دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند

کزو نیمه شادب و نیمی نژند

برو مرغ پران چو خورشید دان

جهان را ازو بیم و امید دان

دگر شارستان بر سر کوهسار

سرای درنگست و جای قرار

همین خارستان چون سرای سپنج

کزو ناز و گنجست و هم درد و رنج

همی دم زدن بر تو بر بشمرد

هم او برفرازد هم او بشکرد

برآید یکی باد با زلزله

ز گیتی برآید خروش و خله

همه رنج ما ماند زی خارستان

گذر کرد باید سوی شارستان

کسی دیگر از رنج ما برخورد

نپاید برو نیز و هم بگذرد

چنین رفت از آغاز یکسر سخن

همین باشد و نو نگردد کهن

اگر توشه‌مان نیکنامی بود

روانها بران سر گرامی بود

و گر آز ورزیم و پیچان شویم

پدید آید آنگه که بیجان شویم

گر ایوان ما سر به کیوان برست

ازان بهرهٔ ما یکی چادرست

چو پوشند بر روی ما خون و خاک

همه جای بیمست و تیمار و باک

بیابان و آن مرد با تیز داس

کجا خشک و تر زو دل اندر هراس

تر و خشک یکسان همی بدرود

وگر لابه سازی سخن نشنود

دروگر زمانست و ما چون گیا

همانش نبیره همانش نیا

به پیر و جوان یک به یک ننگرد

شکاری که پیش آیدش بشکرد

جهان را چنینست ساز و نهاد

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ازین در درآید بدان بگذرد

زمانه برو دم همی بشمرد

چو زال این سخنها بکرد آشکار

ازو شادمان شد دل شهریار

به شادی یکی انجمن برشگفت

شهنشاه گیتی زهازه گرفت

یکی جشنگاهی بیاراست شاه

چنان چون شب چارده چرخ ماه

کشیدند می تا جهان تیره گشت

سرمیگساران ز می خیره گشت

خروشیدن مرد بالای گاه

یکایک برآمد ز درگاه شاه

برفتند گردان همه شاد و مست

گرفته یکی دست دیگر به دست

چو برزد زبانه ز کوه آفتاب

سر نامدران برآمد ز خواب

بیامد کمربسته زال دلیر

به پیش شهنشاه چون نره شیر

به دستوری بازگشتن ز در

شدن نزد سالار فرخ پدر

به شاه جهان گفت کای نیکخوی

مرا چهر سام آمدست آرزوی

ببوسیدم ای پایهٔ تخت عاج

دلم گشت روشن بدین برز و تاج

بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد

یک امروز نیزت بباید سپرد

ترا بویهٔ دخت مهراب خاست

دلت راهش سام زابل کجاست

بفرمود تا سنج و هندی درای

به میدان گذارند با کره نای

ابا نیزه و گرز و تیر و کمان

برفتند گردان همه شادمان

کمانها گرفتند و تیر خدنگ

نشانه نهادند چون روز جنگ

بپیچید هر یک به چیزی عنان

به گرز و به تیغ و به تیر و سنان

درختی گشن بد به میدان شاه

گذشته برو سال بسیار و ماه

کمان را بمالید دستان سام

برانگیخت اسپ و برآورد نام

بزد بر میان درخت سهی

گذاره شد آن تیر شاهنشهی

هم اندر تگ اسپ یک چوبه تیر

بینداخت و بگذاشت چون نره شیر

سپر برگرفتند ژوپین‌وران

بگشتند با خشتهای گران

سپر خواست از ریدک ترک زال

برانگیخت اسپ و برآورد یال

کمان را بینداخت و ژوپین گرفت

به ژوپین شکار نوآیین گرفت

بزد خشت بر سه سپر گیل‌وار

گشاده به دیگر سو افگند خوار

به گردنکشان گفت شاه جهان

که با او که جوید نبرد از مهان

یکی برگراییدش اندر نبرد

که از تیر و ژوپین برآورد گرد

همه برکشیدند گردان سلیح

بدل خشمناک و زبان پر مزیح

به آورد رفتند پیچان عنان

ابا نیزه و آب داده سنان

چنان شد که مرد اندر آمد به مرد

برانگیخت زال اسپ و برخاست گرد

نگه کرد تا کیست زیشان سوار

عنان پیچ و گردنکش و نامدار

ز گرد اندر آمد بسان نهنگ

گرفتش کمربند او را به چنگ

چنان خوارش از پشت زین برگرفت

که شاه و سپه ماند اندر شگفت

به آواز گفتند گردنکشان

که مردم نبیند کسی زین نشان

هر آن کس که با او بجوید نبرد

کند جامه مادر برو لاژورد

ز شیران نزاید چنین نیز گرد

چه گرد از نهنگانش باید شمرد

خنک سام یل کش چنین یادگار

بماند به گیتی دلیر و سوار

برو آفرین کرد شاه بزرگ

همان نامور مهتران سترگ

بزرگان سوی کاخ شاه آمدند

کمر بسته و با کلاه آمدند

یکی خلعت آراست شاه جهان

که گشتند ازان خیره یکسر مهان

چه از تاج پرمایه و تخت زر

چه از یاره و طوق و زرین کمر

همان جامه‌های گرانمایه نیز

پرستنده و اسپ و هر گونه چیز

به زال سپهبد سپرد آن زمان

همه چیزها از کران تا کران
 

دشمن ابزار نابود ساختن آدمی را ، در درون سرای او جســت و جو می کنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


بزرگتـــ ـرین کارخانه نابودی توانمنــــ ــدی هــا ، آیین آموزشی نادرســت اســت.  حکیم ارد بزرگ


هیچ پیروزی و شکســتــی ، همیشگی نیســت . حکیم ارد بزرگ


بیچاره مردمی که قهــرمان نــــ ــدارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


آدم شایســته ، کسی اســت که با وجود داشــ ـتن دلی خونین از نامردمی هــا ، باز هم مهــربان اســت و یـــاور . حکیم ارد بزرگ


آدمی با کینه ، زنــــ ــدگی را بر دوســتان نیز تنگ می کنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ

 
در هــر سرنوشــ ـتــی ، رازی مهم فرو نهفته اســت . حکیم ارد بزرگ


کارمنــــ ــدان نابکار ، از دزدان و آشــ ـوبگران ، بیشــ ـتـــ ـر به کشــ ـور آسیب می رساننــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


از سرباز تـــ ـرسو ، همچون دشمن بایـــد هــراسیـــد . حکیم ارد بزرگ


تنهــا مادر و پدر ، خواســت هــای فرزنــــ ــد را ، بی هیچ چشم داشــ ـتــی برآورده می سازنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


آدمی ، بخشی از گیتــی اســت و باز در آن آمیخته می گردد .  حکیم ارد بزرگ


ادب و کردار نیک ، از جهــان بزمگاهی خواهد ساخت . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
پس آن نامهٔ سام پاسخ نوشت

شگفتی سخنهای فرخ نوشت

که ای نامور پهلوان دلیر

به هر کار پیروز برسان شیر

نبیند چو تو نیز گردان سپهر

به رزم و به بزم و به رای و به چهر

همان پور فرخنده زال سوار

کزو ماند اندر جهان یادگار

رسید و بدانستم از کام او

همان خواهش و رای و آرام او

برآمد هر آنچ آن ترا کام بود

همان زال را رای و آرام بود

همه آرزوها سپردم بدوی

بسی روزه فرخ شمردم بدوی

ز شیری که باشد شکارش پلنگ

چه زاید جز از شیر شرزه به جنگ

گسی کردمش با دلی شادمان

کزو دور بادا بد بدگمان

برون رفت با فرخی زال زر

ز گردان لشکر برآورده سر

نوندی برافگند نزدیک سام

که برگشتم از شاه دل شادکام

ابا خلعت خسروانی و تاج

همان یاره و طوق و هم تخت عاج

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

که با پیر سر شد به نوی جوان

سواری به کابل برافگند زود

به مهراب گفت آن کجا رفته بود

نوازیدن شهریار جهان

وزان شادمانی که رفت از مهان

من اینک چو دستان بر من رسد

گذاریم هر دو چنان چون سزد

چنان شاد شد شاه کابلستان

ز پیوند خورشید زابلستان

که گفتی همی جان برافشاندند

ز هر جای رامشگران خواندند

چو مهراب شد شاد و روشن روان

لبش گشت خندان و دل شادمان

گرانمایه سیندخت را پیش خواند

بسی خوب گفتار با او براند

بدو گفت کای جفت فرخنده رای

بیفروخت از رایت این تیره جای

به شاخی زدی دست کاندر زمین

برو شهریاران کنند آفرین

چنان هم کجا ساختی از نخست

بیاید مر این را سرانجام جست

همه گنج پیش تو آراستست

اگر تخت عاجست اگر خواستست

چو بشنید سیندخت ازو گشت باز

بر دختر آمد سراینده راز

همی مژده دادش به دیدار زال

که دیدی چنان چون بباید همال

زن و مرد را از بلندی منش

سزد گر فرازد سر از سرزنش

سوی کام دل تیز بشتافتی

کنون هر چه جستی همه یافتی

بدو گفت رودابه ای شاه زن

سزای ستایش به هر انجمن

من از خاک پای تو بالین کنم

به فرمانت آرایش دین کنم

ز تو چشم آهرمنان دور باد

دل و جان تو خانهٔ سور باد

چو بشنید سیندخت گفتار اوی

به آرایش کاخ بنهاد روی

بیاراست ایوانها چون بهشت

گلاب و می و مشک و عنبر سرشت

بساطی بیفگند پیکر به زر

زبر جد برو بافته سر به سر

دگر پیکرش در خوشاب بود

که هر دانه‌ای قطره‌ای آب بود

یک ایوان همه تخت زرین نهاد

به آیین و آرایش چین نهاد

همه پیکرش گوهر آگنده بود

میان گهر نقشها کنده بود

ز یاقوت مر تخت را پایه بود

که تخت کیان بود و پرمایه بود

یک ایوان همه جامهٔ رود و می

بیاورده از پارس و اهواز و ری

بیاراست رودابه را چون نگار

پر از جامه و رنگ و بوی بهار

همه کابلستان شد آراسته

پر از رنگ و بوی و پر از خواسته

همه پشت پیلان بیاراستند

ز کابل پرستندگان خواستند

نشستند بر پیل رامشگران

نهاده به سر بر زر افسران

پذیره شدن را بیاراستند

نثارش همه مشک و زر خواستند
 دارایی یک کشــ ـور ، تنهــا در بانک هــا نیســت ، گونه هــای گیـــاهی و جانوری ، دارایی بسیـــار با ارزشــ ـتـــ ـری اســت . حکیم ارد بزرگ


ســتایش گران میــهن ، زنان و مردان آزاده انــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


میــهن پرســتــی ، آرمان برآزنــــ ــدگان اســت . حکیم ارد بزرگ


آنکه به سرنوشــ ـت میــهن و مردم سرزمین خویش ، بی انگیزه اســت ، ارزش یـــاد کردن نــــ ــدارد . حکیم ارد بزرگ


میــهن دوســتــی و آزادیخواهی ، کلیـــد درمان بسیـــاری از ناراســتــی هــاســت . حکیم ارد بزرگ


با بردباری ، همه چیز در چنگ توســت .  حکیم ارد بزرگ


خـــردمنــــ ــدان ، آشــ ـتــی جو و نرم خو هســتنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


به یـــاد بیـــاوریم که انسانیم و انسانیت ، مهمتـــ ـرین چیزی اســت که از ما انتظار می رود . حکیم ارد بزرگ


عشق بخشش می آورد ، بخشیـــدن از همه چیز و مهمتـــ ـر از همه ، زمان را که با ارزشــ ـتـــ ـرین داشــ ـته ماســت . حکیم ارد بزرگ


در عشق راســتــین ، بدنبال سود جســتن نیســتــیم ، می بخشیم برای پرواز ، رهــایی و آزادگی . حکیم ارد بزرگ


بزرگان ، بی باکنــــ ــد ، آنهــا خوی برتـــ ـر خویش را ، به آینــــ ــدگان هدیــه می دهنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


فزون خواهی ، برای داشــ ـته هــای ما زیـــانبار اســت .  حکیم ارد بزرگ


سخن دلنشین خـــردمنــــ ــدان ، دل هــا را آرام می کنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


کسی که همواره ، ساز ناله اش کوک اســت ، دمادم ، زنــــ ــدگی خود و نزدیکانش را ، تلخ و تاریک می کنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


جهــان دوســت داشــ ـتنی اســت همانگونه که ما دوســت داشــ ـتنی هســتــیم . حکیم ارد بزرگ


از آنچه امروز به عنوان آواز سنتــی و دســتگاه هــای مربوط به آن ، یـــاد می شــ ـود ، بیزارم . حکیم ارد بزرگ


شادم از اینکه هیچگاه ، کارمنــــ ــد دولت نشدم . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
همی رند دستان گرفته شتاب

چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب

کسی را نبد ز آمدنش آگهی

پذیره نرفتند با فرهی

خروشی برآمد ز پرده سرای

که آمد ز ره زال فرخنده‌رای

پذیره شدش سام یل شادمان

همی داشت اندر برش یک زمان

فرود آمد از باره بوسید خاک

بگفت آن کجا دید و بشنید پاک

نشست از بر تخت پرمایه سام

ابا زال خرم دل و شادکام

سخنهای سیندخت گفتن گرفت

لبش گشت خندان نهفتن گرفت

چنین گفت کامد ز کابل پیام

پیمبر زنی بود سیندخت نام

ز من خواست پیمان و دادم زمان

که هرگز نباشم بدو بدگمان

ز هر چیز کز من به خوبی بخواست

سخنها بران برنهادیم راست

نخست آنکه با ماه کابلستان

شود جفت خورشید زابلستان

دگر آنکه زی او به مهمان شویم

بران دردها پاک درمان شویم

فرستاده‌ای آمد از نزد اوی

که پردخته شد کار بنمای روی

کنون چیست پاسخ فرستاده را

چه گوییم مهراب آزاده را

ز شادی چنان شد دل زال سام

که رنگش سراپای شد لعل فام

چنین داد پاسخ که ای پهلوان

گر ایدون که بینی به روشن روان

سپه رانی و ما به کابل شویم

بگوییم زین در سخن بشنویم

به دستان نگه کرد فرخنده سام

بدانست کورا ازین چیست کام

سخن هر چه از دخت مهراب نیست

به نزدیک زال آن جز از خواب نیست

بفرمود تا زنگ و هندی درای

زدند و گشادند پرده سرای

هیونی برافگند مرد دلیر

بدان تا شود نزد مهراب شیر

بگوید که آمد سپهبد ز راه

ابا زال با پیل و چندی سپاه

فرستاده تازان به کابل رسید

خروشی برآمد چنان چون سزید

چنان شاد شد شاه کابلستان

ز پیوند خورشید زابلستان

که گفتی همی جان برافشاندند

ز هر جای رامشگران خواندند
 

سرزمین شاد را ، هیچ شکســتــی ، ناتوان نمی سازد . حکیم ارد بزرگ


پیشــ ــرفت ، تنهــا در سایــه آمادگی همیشگی ما بدســت می آیـــد . حکیم ارد بزرگ


چه بیچاره انــــ ــد مردمی که ، قهــرمانشان بزدل اســت .  حکیم ارد بزرگ


مجالس و گردهمایی هــای خویش را در جایی برگزار کنیم که آزار همسایگان را در پی نــــ ــداشــ ـته باشد . حکیم ارد بزرگ


تنــــ ــدرســتــی ، پیش نیـــاز هــر آرمان باشکوهی اســت . حکیم ارد بزرگ  


برای آنکه پرواز کنی ، پیکر خویش را ، به حال خود رهــا مکن . حکیم ارد بزرگ  


پاسداشــ ـت مهــر پدر و مادر ، یکی از بزرگتـــ ـرین خوشبختــی هــاســت . حکیم ارد بزرگ  


زنــــ ــدگی رنج و درد نیســت ، هدیــه ایی اســت برای شاد بودن . مادر گیتــی جام زهــر بر دهــان کودک خویش نمی گذارد ، او می پرورانــــ ــد برای بهــروزی و خوشبختــی . حکیم ارد بزرگ  


دوســتــی با کسی که باورهــایت را نمی پذیرد ، به جایی نخواهد رسیـــد .  حکیم ارد بزرگ


خوشــ ــرویی ، دارایی با ارزشی اســت . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
بزد نای مهراب و بربست کوس

بیاراست لشکر چو چشم خروس

ابا ژنده‌پیلان و رامشگران

زمین شد بهشت از کران تا کران

ز بس گونه گون پرنیانی درفش

چه سرخ و سپید و چه زرد و بنفش

چه آوای نای و چه آوای چنگ

خروشیدن بوق و آوای زنگ

تو گفتی مگر روز انجامش است

یکی رستخیز است گر رامش است

همی رفت ازین گونه تا پیش سام

فرود آمد از اسپ و بگذارد گام

گرفتش جهان پهلوان در کنار

بپرسیدش از گردش روزگار

شه کابلستان گرفت آفرین

چه بر سام و بر زال زر همچنین

نشست از بر بارهٔ تیزرو

چو از کوه سر برکشد ماه نو

یکی تاج زرین نگارش گهر

نهاد از بر تارک زال زر

به کابل رسیدند خندان و شاد

سخنهای دیرینه کردند یاد

همه شهر ز آوای هندی درای

ز نالیدن بربط و چنگ و نای

تو گفتی دد و دام رامشگرست

زمانه به آرایشی دیگرست

بش و یال اسپان کران تا کران

بر اندوده پر مشک و پر زعفران

برون رفت سیندخت با بندگان

میان بسته سیصد پرستندگان

مر آن هر یکی را یکی جام زر

به دست اندرون پر ز مشک و گهر

همه سام را آفرین خواندند

پس از جام گوهر برافشاندند

بدان جشن هر کس که آمد فراز

شد از خواسته یک به یک بی‌نیاز

بخندید و سیندخت را سام گفت

که رودابه را چند خواهی نهفت

بدو گفت سیندخت هدیه کجاست

اگر دیدن آفتابت هواست

چنین داد پاسخ به سیندخت سام

که ازمن بخواه آنچه آیدت کام

برفتند تا خانهٔ زرنگار

کجا اندرو بود خرم بهار

نگه کرد سام اندران ماه روی

یکایک شگفتی بماند اندروی

ندانست کش چون ستاید همی

برو چشم را چون گشاید همی

بفرمود تا رفت مهراب پیش

ببستند عقدی برآیین و کیش

به یک تختشان شاد بنشاندند

عقیق و زبرجد برافشاندند

سر ماه با افسر نام دار

سر شاه با تاج گوهرنگار

بیاورد پس دفتر خواسته

یکی نخست گنج آراسته

برو خواند از گنجها هر چه بود

که گوش آن نیارست گفتی شنود

برفتند از آنجا به جای نشست

ببودند یک هفته با می به دست

وز ایوان سوی باغ رفتند باز

سه هفته به شادی گرفتند ساز

بزرگان کشورش با دست بند

کشیدند بر پیش کاخ بلند

سر ماه سام نریمان برفت

سوی سیستان روی بنهاد تفت

ابا زال و با لشکر و پیل و کوس

زمانه رکاب ورا داد بوس

عماری و بالای و هودج بساخت

یکی مهد تا ماه را در نشاخت

چو سیندخت و مهراب و پیوند خویش

سوی سیستان روی کردند پیش

برفتند شادان دل و خوش منش

پر از آفرین لب ز نیکی کنش

رسیدند پیروز تا نیمروز

چنان شاد و خندان و گیتی فروز

یکی بزم سام آنگهی ساز کرد

سه روز اندران بزم بگماز کرد

پس آنگاه سیندخت آنجا بماند

خود و لشکرش سوی کابل براند

سپرد آن زمان پادشاهی به زال

برون برد لشکر به فرخنده فال

سوی گرگساران شد و باختر

درفش خجسته برافراخت سر

شوم گفت کان پادشاهی مراست

دل و دیده با ما ندارند راست

منوچهر منشور آن شهر بر

مرا داد و گفتا همی دار و خوار

بترسم ز آشوب بد گوهران

به ویژه ز گردان مازنداران

بشد سام یکزخم و بنشست زال

می و مجلس آراست و بفراخت یال
 


انــــ ــدیشه را می توان در بنــــ ــد کشیـــد ، اما نابود شدنی نیســت . حکیم ارد بزرگ


کسانی که بیم از دســت دادن جایگاه خویش را دارنــــ ــد ، همواره فریـــاد می کشنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


پیشــ ــرفت آدمی زمانی بدســت می آیـــد ، که بر کردار و رفتار خود ، فرمانروا باشد . حکیم ارد بزرگ


دوســتــی که نومیـــدنامه می خوانــــ ــد ، همیشه سوار بر تو ، و پیشدار دورخیزهــای بلنــــ ــدت خواهد بود . حکیم ارد بزرگ


کشــ ـورهــای پیشــ ــرفته و یـــا در حال پیشــ ــرفت اساطیرشان زنــــ ــده انــــ ــد و کشــ ـورهــای عقب افتاده ، اساطیرشان مرده و یـــا افسانه انــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


بزرگی تنهــا در خـــرد و انــــ ــدیشه برتـــ ـر و پیشــ ــرو ، هویـــدا می گردد . حکیم ارد بزرگ


بخت همچون مرغی در گوش ما می خوانــــ ــد و ما را به سویی می کشانــــ ــد . حکیم ارد بزرگ  


بهتـــ ـرین فرزنــــ ــدان ، آنانی هســتنــــ ــد که پدر و مادر خویش را ، به هنگام بیماری و ناتوانی تنهــا نمی گذارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


سرچشمه خوار نمودن دیگران ، بی شــ ــرمی و بی ادبی اســت .  حکیم ارد بزرگ


گذشــ ـتن از سختــی هــای پیش رو ، چنــــ ــدان سخت تـــ ـر از آن چه پشــ ـت سر گذاشــ ـته ایم ، نخواهد بود . حکیم ارد بزرگ

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده ,  عکس همراه با جمله ی آموزنده, , , ,عکس نوشته های جدید از سخن بزرگان و اندیشمندان, متن تصویری, نکات تصویری, عکس نوشته بزرگان, جملات تصویری فلسفی , جملات زیبای تصویری - سخنان بزرگان با عکس , جملات زیبای تصویری , عکس های عاشقانه جملات زیبا بزرگان تصاویر زیبا سخن بزرگان , جملات تصویری,مطالب, تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده,عکس نوشته جملات بزرگان, عکس های فلسفی و سخن بزرگان - عکس,عکس های خفن,عکس های خفن جدیدوسخنان بزرگان همراه با عکس , بزرگترین فیلسوف دنیا,  سخنان قصار - عکس سخنان بزرگان - عکس سخن بزرگان + عکس جملات بزرگان + عکس ... برچسب‌ها: عکس جملات بزرگان, عکس سخنان بزرگان, عکس نوشته، عکس نوشته سخنان عارفانه، عکس نوشته سخنان بزرگان، تصویر نوشته های عاشقانه، تصویر نوشته، عکس نوشته های عارفانه و عاشقانه، عکس, عکس جملات حکیمانه, عکس , عکس نوشته فلسفی,تصاویر فلسفی,سخنان قصار بزرگان,سخنان اندیشمندان جهان,عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران


 
حکیم ارد بزرگ : تنهــا آرامشگاه همسران ، خانه آنهــاســت .
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠ توسط: هوشیار

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

 
فردوسی
چو در کابل این داستان فاش گشت

سر مرزبان پر ز پرخاش گشت

برآشفت و سیندخت را پیش خواند

همه خشم رودابه بر وی براند

بدو گفت کاکنون جزین رای نیست

که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن

کشم زارتان بر سر انجمن

مگر شاه ایران ازین خشم و کین

برآساید و رام گردد زمین

به کابل که با سام یارد چخید

ازان زخم گرزش که یارد چشید

چو بشنید سیندخت بنشست پست

دل چاره‌جوی اندر اندیشه بست

یکی چاره آورد از دل به جای

که بد ژرف بین و فزاینده رای

وزان پس دوان دست کرده به کش

بیامد بر شاه خورشید فش

بدو گفت بشنو ز من یک سخن

چو دیگر یکی کامت آید بکن

ترا خواسته گر ز بهر تنست

ببخش و بدان کین شب آبستنست

اگر چند باشد شب دیریاز

برو تیرگی هم نماند دراز

شود روز چون چشمه روشن شود

جهان چون نگین بدخشان شود

بدو گفت مهراب کز باستان

مزن در میان یلان داستان

بگو آنچه دانی و جان را بکوش

وگر چادر خون به تن بر بپوش

بدو گفت سیندخت کای سرفراز

بود کت به خونم نیاید نیاز

مرا رفت باید به نزدیک سام

زبان برگشایم چو تیغ از نیام

بگویم بدو آنچه گفتن سزد

خرد خام گفتارها را پزد

ز من رنج جان و ز تو خواسته

سپردن به من گنج آراسته

بدو گفت مهراب بستان کلید

غم گنج هرگز نباید کشید

پرستنده و اسپ و تخت و کلاه

بیارای و با خویشتن بر به راه

مگر شهر کابل نسوزد به ما

چو پژمرده شد برفروزد به ما

چین گفت سیندخت کای نامدار

به جای روان خواسته خواردار

نباید که چون من شوم چاره‌جوی

تو رودابه را سختی آری به روی

مرا در جهان انده جان اوست

کنون با توم روز پیمان اوست

ندارم همی انده خویشتن

ازویست این درد و اندوه من

یکی سخت پیمان ستد زو نخست

پس آنگه به مردی ره چاره جست

بیاراست تن را به دیبا و زر

به در و به یاقوت پرمایه سر

پس از گنج زرش ز بهر نثار

برون کرد دینار چون سی‌هزار

به زرین ستام آوریدند سی

از اسپان تازی و از پارسی

ابا طوق زرین پرستنده شست

یکی جام زر هر یکی را به دست

پر از مشک و کافور و یاقوت و زر

ز پیروزهٔ چند چندی گهر

چهل جامه دیبای پیکر به زر

طرازش همه گونه گونه گهر

به زرین و سیمین دوصد تیغ هند

جزان سی به زهراب داده پرند

صد اشتر همه مادهٔ سرخ موی

صد استر همه بارکش راه جوی

یکی تاج پرگوهر شاهوار

ابا طوق و با یاره و گوشوار

بسان سپهری یکی تخت زر

برو ساخته چند گونه گهر

برش خسروی بیست پهنای او

چو سیصد فزون بود بالای او

وزان ژنده‌پیلان هندی چهار

همه جامه و فرش کردند بار
 
مهــربانی از سادگی و حماقت نیســت ، مهــربانان به یکی از مهمتـــ ـرین قوانین و هنجار هــای گیتــی باور دارنــــ ــد و آن اصل کنش و واکنش اســت ساده آنکه بایـــد مهــر ورزیـــد تا مهــر دیـــد . حکیم ارد بزرگ


سخنان زیبا ، بازده روزهــای سخت گذشــ ـته اســت . حکیم ارد بزرگ


می گوینــــ ــد ، رسیـــدن به آرامش آرمان اســت ، بایـــد گفت آرامش هماننــــ ــد تختگاه نوک کوه اســت ، آیـــا کوهنورد همیشه بر آن خواهد مانــــ ــد ؟ بیشــ ـتـــ ـر زمان زنــــ ــدگی او در کوهپایــه و دامنه می گذرد ، به امیـــد رسیـــدن به آرامشی انــــ ــدک و دوباره نهیب دل و دلدادگی به فرازی دیگر . حکیم ارد بزرگ


آدم هــای دور انــــ ــدیش، بازیچه رخدادهــای ناگهــانی و روزمره نمی شــ ـونــــ ــد. حکیم ارد بزرگ


برای جلوگیری از تباهی و بیراهه روی ، راه نقد و ارزیـــابی را باز بگذاریم .  حکیم ارد بزرگ

سخن برآزنــــ ــدگان ، آهنگ خیزش بیشــ ـتـــ ـر اســت . حکیم ارد بزرگ


برای آنکه روانت را بپروری ، در آغاز با خود یکی شــ ـو . حکیم ارد بزرگ


عشق نبایـــد آدمی را به گوشه نشینی وادار کنــــ ــد ، این شیفتگی بایـــد توان پرتاب انسان ، به سوی آرمان هــای راســتــین را داشــ ـته باشد . حکیم ارد بزرگ


 دلباختگی ، خواســتــی جاودانه اســت ، هــر کششی عشق نیســت . حکیم ارد بزرگ


عشق ، تنهــا با از خودگذشــ ـتگی ارزش می یـــابد . حکیم ارد بزرگ


بدتـــ ـرین گونه عشق ، دلدادگی به آدمی دیگر اســت به جای چنین دلدادگی بایـــد عاشق انسانیت ، میــهن ، آزادی و شــ ــرف یک سرزمین بود . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
چو شد ساخته کار خود بر نشست

چو گردی به مردی میان را ببست

یکی ترگ رومی به سر بر نهاد

یکی باره زیراندرش همچو باد

بیامد گرازان به درگاه سام

نه آواز داد و نه برگفت نام

به کار آگهان گفت تا ناگهان

بگویند با سرفراز جهان

که آمد فرستاده‌ای کابلی

به نزد سپهبد یل زابلی

ز مهراب گرد آوریده پیام

به نزد سپهبد جهانگیر سام

بیامد بر سام یل پرده‌دار

بگفت و بفرمود تا داد بار

فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت

به پیش سپهبد خرامید تفت

زمین را ببوسید و کرد آفرین

ابر شاه و بر پهلوان زمین

نثار و پرستنده و اسپ و پیل

رده بر کشیده ز در تا دو میل

یکایک همه پیش سام آورید

سر پهلوان خیره شد کان بدید

پر اندیشه بنشست برسان مست

بکش کرده دست و سرافگنده پست

که جایی کجا مایه چندین بود

فرستادن زن چه آیین بود

گراین خواسته زو پذیرم همه

ز من گردد آزرده شاه رمه

و گر بازگردانم از پیش زال

برآرد به کردار سیمرغ بال

برآورد سر گفت کاین خواسته

غلامان و پیلان آراسته

برید این به گنجور دستان دهید

به نام مه کابلستان دهید

پری روی سیندخت بر پیش سام

زبان کرد گویا و دل شادکام

چو آن هدیه‌ها را پذیرفته دید

رسیده بهی و بدی رفته دید

سه بت روی با او به یک جا بدند

سمن پیکر و سرو بالا بدند

گرفته یکی جام هر یک به دست

بفرمود کامد به جای نشست

به پیش سپهبد فرو ریختند

همه یک به دیگر برآمیختند

چو با پهلوان کار بر ساختند

ز بیگانه خانه بپرداختند

چنین گفت سیندخت با پهلوان

که با رای تو پیر گردد جوان

بزرگان ز تو دانش آموختند

به تو تیرگیها برافروختند

به مهر تو شد بسته دست بدی

به گرزت گشاده ره ایزدی

گنهکار گر بود مهراب بود

ز خون دلش دیده سیراب بود

سر بیگناهان کابل چه کرد

کجا اندر آورد باید بگرد

همه شهر زنده برای تواند

پرستنده و خاک پای تواند

ازان ترس کو هوش و زور آفرید

درخشنده ناهید و هور آفرید

نیاید چنین کارش از تو پسند

میان را به خون ریختن در مبند

بدو سام یل گفت با من بگوی

ازان کت بپرسم بهانه مجوی

تو مهراب را کهتری گر همال

مر آن دخت او را کجا دید زال

به روی و به موی و به خوی و خرد

به من گوی تا باکی اندر خورد

ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی

بران سان که دیدی یکایک بگوی

بدو گفت سیندخت کای پهلوان

سر پهلوانان و پشت گوان

یکی سخت پیمانت خواهم نخست

که لرزان شود زو بر و بوم و رست

که از تو نیاید به جانم گزند

نه آنکس که بر من بود ارجمند

مرا کاخ و ایوان آباد هست

همان گنج و خویشان و بنیاد هست

چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی

بگویم بجویم بدین آب روی

نهفته همه گنج کابلستان

بکوشم رسانم به زابلستان

جزین نیز هر چیز کاندر خورد

بیبد ز من مهتر پر خرد

گرفت آن زمان سام دستش به دست

ورا نیک بنواخت و پیمان ببست

چو بشنید سیندخت سوگند او

همان راست گفتار و پیوند او

زمین را ببوسید و بر پای خاست

بگفت آنچه اندر نهان بود راست

که من خویش ضحاکم ای پهلوان

زن گرد مهراب روشن روان

همان مام رودابهٔ ماه روی

که دستان همی جان فشاند بروی

همه دودمان پیش یزدان پاک

شب تیره تا برکشد روز چاک

همی بر تو بر خواندیم آفرین

همان بر جهاندار شاه زمین

کنون آمدم تا هوای تو چیست

ز کابل ترا دشمن و دوست کیست

اگر ما گنهکار و بدگوهریم

بدین پادشاهی نه اندر خوریم

من اینک به پیش توام مستمند

بکش گر کشی ور ببندی ببند

دل بیگناهان کابل مسوز

کجا تیره روز اندر آید به روز

سخنها چو بشنید ازو پهلوان

زنی دید با رای و روشن روان

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانش چو غرو و به رفتن تذرو

چنین داد پاسخ که پیمان من

درست است اگر بگسلد جان من

تو با کابل و هر که پیوند تست

بمانید شادان دل و تن‌درست

بدین نیز همداستانم که زال

ز گیتی چو رودابه جوید همال

شما گرچه از گوهر دیگرید

همان تاج و اورنگ را در خورید

چنین است گیتی وزین ننگ نیست

ابا کردگار جهان جنگ نیست

چنان آفریند که آیدش رای

نمانیم و ماندیم با های های

یکی بر فراز و یکی در نشیب

یکی با فزونی یکی با نهیب

یکی از فزایش دل آراسته

ز کمی دل دیگری کاسته

یکی نامه با لابهٔ دردمند

نبشتم به نزدیک شاه بلند

به نزد منوچهر شد زال زر

چنان شد که گفتی برآورده پر

به زین اندر آمد که زین را ندید

همان نعل اسپش زمین را ندید

بدین زال را شاه پاسخ دهد

چو خندان شود رای فرخ نهد

که پروردهٔ مرغ بی‌دل شدست

از آب مژه پای در گل شدست

عروس ار به مهر اندرون همچو اوست

سزد گر برآیند هر دو ز پوست

یکی روی آن بچهٔ اژدها

مرا نیز بنمای و بستان بها

بدو گفت سیندخت اگر پهلوان

کند بنده را شاد و روشن روان

چماند به کاخ من اندر سمند

سرم بر شود به آسمان بلند

به کابل چنو شهریار آوریم

همه پیش او جان نثار آوریم

لب سام سیندخت پرخنده دید

همه بیخ کین از دلش کنده دید

نوندی دلاور به کردار باد

برافگند و مهراب را مژده داد

کز اندیشهٔ بد مکن یاد هیچ

دلت شاد کن کار مهمان بسیچ

من اینک پس نامه اندر دمان

بیایم نجویم به ره بر زمان

دوم روز چون چشمهٔ آفتاب

بجنیبد و بیدار شد سر ز خواب

گرانمایه سیندخت بنهاد روی

به درگاه سالار دیهیم جوی

روارو برآمد ز درگاه سام

مه بانوان خواندندش به نام

بیامد بر سام و بردش نماز

سخن گفت بااو زمانی دراز

به دستوری بازگشتن به جای

شدن شادمان سوی کابل خدای

دگر ساختن کار مهمان نو

نمودن به داماد پیمان نو

ورا سام یل گفت برگرد و رو

بگو آنچه دیدی به مهراب گو

سزاوار او خلعت آراستند

ز گنج آنچه پرمایه‌تر خواستند

بکابل دگر سام را هر چه بود

ز کاخ و زباغ و زکشت و درود

دگر چارپایان دوشیدنی

ز گستردنی هم ز پوشیدنی

به سیندخت بخشید و دستش بدست

گرفت و یک نیز پیمان ببست

پذیرفت مر دخت او را بزال

که باشند هر دو بشادی همال

سرافراز گردی و مردی دویست

بدو داد و گفتش که ایدر مایست

به کابل بباش و به شادی بمان

ازین پس مترس از بد بدگمان

شگفته شد آن روی پژمرده ماه

به نیک اختری برگرفتند راه


بدهکار ، فر و جایگاه خویش را به بازی گرفته اســت . حکیم ارد بزرگ


ریشه آدم هــای سســت بنیـــاد ، هماننــــ ــد نی هــای مرداب ، لرزان اســت . حکیم ارد بزرگ


 آدمهــای مانــــ ــدگار ، تنهــا به آرمان می انــــ ــدیشنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


مردمان توانمنــــ ــد ، در میـــان جشن و بزم نیســتنــــ ــد . آنهــا هــر دم ، به آرمانی بزرگتـــ ـر می انــــ ــدیشنــــ ــد و برای رسیـــدن به آن ، در حال پیکارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


 آدم غمزده ، توان نگهبانی از دســتاوردهــای خویش را نــــ ــدارد . حکیم ارد بزرگ


آدمهــای نیرومنــــ ــد ، در هنگامه آورد و پیکارهــای سهمگین نیز ، شادی و امیـــد را به همگان هدیــه می دهنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


اگر پایکوبی و شادی نباشد ، جهــان را ارزش زیســتن نیســت . حکیم ارد بزرگ


چه بسیـــار اشک هــایی ، که نویـــد شادی انــــ ــد و چه فراوان خنــــ ــده هــایی ، که لبالب از غم و انــــ ــدوه . حکیم ارد بزرگ


ادب دارای ریشه اســت ، خانواده و فامیل ، نژاد و تبار ، سرزمین و زیســتگاه ، همه و همه ، بر میزان ادب هــر آدمی تاثیر گذارنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


راز درســت انــــ ــدوختن خـــرد ، یکرنگی اســت و بخشش . حکیم ارد بزرگ


ریـــاضت ، نادرســت اســت و هیچ خـــردمنــــ ــدی آن را درســت نمی دانــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


 براســتــی مهــربانان ، فرمانروایـــان گیتــی انــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


به هــر انــــ ــدازه دیگران را گرامی بداریم ، بزرگی و مهــر آنهــا را بدســت آورده ایم .  حکیم ارد بزرگ


آنکه دیگران را ابزار پرش خویش می سازد ، خیلی زود تنهــا خواهد شد .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا با از خودگذشــ ـتگی برای دیگران ، می توان جاودانه شد .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
پس آگاهی آمد سوی شهریار

که آمد ز ره زال سام سوار

پذیره شدندش همه سرکشان

که بودند در پادشاهی نشان

چو آمد به نزدیکی بارگاه

سبک نزد شاهش گشادند راه

چو نزدیک شاه اندر آمد زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

زمانی همی داشت بر خاک روی

بدو داد دل شاه آزرمجوی

بفرمود تا رویش از خاک خشک

ستردند و بر وی پراگند مشک

بیامد بر تخت شاه ارجمند

بپرسید ازو شهریار بلند

که چون بودی ای پهلو راد مرد

بدین راه دشوار با باد و گرد

به فر تو گفتا همه بهتریست

ابا تو همه رنج رامشگریست

ازو بستد آن نامهٔ پهلوان

بخندید و شد شاد و روشن روان

چو بر خواند پاسخ چنین داد باز

که رنجی فزودی به دل بر دراز

ولیکن بدین نامهٔ دلپذیر

که بنوشت با درد دل سام پیر

اگر چه مرا هست ازین دل دژم

برانم که نندیشم از بیش و کم

بسازم برآرم همه کام تو

گر اینست فرجام آرام تو

تو یک چند اندر به شادی به پای

که تا من به کارت زنم نیک رای

ببردند خوالیگران خوان زر

شهنشاه بنشست با زال زر

بفرمود تا نامداران همه

نشستند بر خوان شاه رمه

چو از خوان خسرو بپرداختند

به تخت دگر جای می‌ساختند

چو می خورده شد نامور پور سام

نشست از بر اسپ زرین ستام

برفت و بپیمود بالای شب

پر اندیشه دل پر ز گفتار لب

بیامد به شبگیر بسته کمر

به پیش منوچهر پیروزگر

برو آفرین کرد شاه جهان

چو برگشت بستودش اندر نهان
 

سخن و مهــر پاک ، بر روان آدم پلیـــد ، کارساز نیســت .  حکیم ارد بزرگ


آزادی را نمی توان با هزار سخن نیز تعریف نمود ، آزادی یک پروسه ی در هم تنیـــده و کلان اســت که برای پیـــدایش آن ، نیـــاز به همراهی تمامی مردم یک سرزمین دارد . حکیم ارد بزرگ


تا هنگامی که از برتـــ ـری خویش سخن می گویی ، دیـــده نمی شــ ـوی .  حکیم ارد بزرگ


کین خواهی از خانــــ ــدان یک بدکار ، تنهــا نشان تـــ ـرس اســت ، نه نیروی آدمهــای فرهمنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


آنکه با آدمهــای گســتاخ گفتگو می کنــــ ــد ، دیر و یـــا زود به گناه آنهــا گرفتار آیـــد .  حکیم ارد بزرگ


برای آنکه به فرودســتــی گرفتار نشــ ـوی ، دســت گیر آدمیـــان شــ ـو . حکیم ارد بزرگ


سرنگونی ، با آدمهــای شــ ـتابنــــ ــده و عجول زاده می شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


نفرین به دلی که آه ســتمــدیـــدگان را نمی شنود ، و دســت گیر آدمیـــان نمی شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


از آه و نفرین بزرگان و ریش سپیـــدان ، بایـــد تـــ ـرسیـــد .  حکیم ارد بزرگ


آزادی را بایـــد شکافت و در مورد هــر بخش از آن ، نظرخواهی عمومی برپا کرد ، چون آزادی ، تـــ ـرجمه رای و نظر مردم اســت .   حکیم ارد بزرگ


تنهــا مردم سالاری و دموکراسی ، دانش اجتماعی عوام را بالا خواهد برد . حکیم ارد بزرگ


نقد کننــــ ــده دانا ، نگاهی سیـــاه و یـــا سپیـــد نــــ ــدارد ، او توامان درســتــی و نادرســتــی هــر کاری را می بینــــ ــد و از هــر دوی آنهــا سخن می گویـــد .  حکیم ارد بزرگ


پیونــــ ــد پاک ، پیونــــ ــدی ابدی اســت .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا آرامشگاه همسران ، خانه آنهــاســت .  حکیم ارد بزرگ


بریـــدن پیونــــ ــدی پاک ، فرو ریزی دهشــ ـتناکی اســت .  حکیم ارد بزرگ


پیونــــ ــد ما تنهــا با زنــــ ــدگان نیســت ، همه ما پیونــــ ــدی ابدی با نیـــاکان و بزرگان سرزمین خویش و همچنین آینــــ ــدگان داریم . حکیم ارد بزرگ


در دل هــر بنایی ، کرشمه یـــاری دیـــده می شــ ـود ، اگر دلنوازی نباشد ، خشــ ـتــی بر خشــ ـت نمی نشینــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


پیمان زناشــ ـویی آسان ، ارزشمنــــ ــد اســت . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
بفرمود تا موبدان و ردان

ستاره‌شناسان و هم بخردان

کنند انجمن پیش تخت بلند

به کار سپهری پژوهش کنند

برفتند و بردند رنج دراز

که تا با ستاره چه دارند راز

سه روز اندران کارشان شد درنگ

برفتند با زیج رومی به چنگ

زبان بر گشادند بر شهریار

که کردیم با چرخ گردان شمار

چنین آمد از داد اختر پدید

که این آب روشن بخواهد دوید

ازین دخت مهراب و از پور سام

گوی پر منش زاید و نیک نام

بود زندگانیش بسیار مر

همش زور باشد هم آیین و فر

همش برز باشد همش شاخ و یال

به رزم و به بزمش نباشد همال

کجا بارهٔ او کند موی تر

شود خشک همرزم او را جگر

عقاب از بر ترگ او نگذرد

سران جهان را بکس نشمرد

یکی برز بالا بود فرمند

همه شیر گیرد به خم کمند

هوا را به شمشیر گریان کند

بر آتش یکی گور بریان کند

کمر بستهٔ شهریاران بود

به ایران پناه سواران بود
 

اگر پنــــ ــداری توان پیش بردن ما را نــــ ــداشــ ـته باشد ، همان بهتـــ ـر که زودتـــ ـر رهــایش کنیم .  حکیم ارد بزرگ


رویـــا پردازی که کارآفرین هم باشد ، می توانــــ ــد سرچشمه دگرگونی هــای بسیـــار شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


پنــــ ــدار هــای خواب و بیـــداری ما ، اگر ادامه یـــابنــــ ــد و با کار همراه شــ ـونــــ ــد ، بی شک کم کم ساخته خواهنــــ ــد شد .  حکیم ارد بزرگ



گل زرد رنگ همیشه بهــار ، سرشار از مهــر اســت ، می توان با دادن شاخه ایی از آن ، پیمان زناشــ ـویی بســت . حکیم ارد بزرگ


فرزنــــ ــدان نیک خو ، برای نگهداری و کمک به پدر و مادر خویش ، بر هم پیشی می گیرنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


پاکتـــ ـرین نگاه مهــرآمیز را ، در چشمان پدر و مادر خویش ، جســتجو کن . حکیم ارد بزرگ


پدران و مادرانی که در پی نابودی زنــــ ــدگی زناشــ ـویی فرزنــــ ــد خویش هســتنــــ ــد ، بزهکارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


کمرویی و گوشه گیری ، رنج اســت ... تنهــا راه رهــایی  ، ارزش نهــادن به خویش و انجام پرشــ ـتاب هــر کار شــ ــرافتمنــــ ــدانه ای اســت . حکیم ارد بزرگ


راه مبارزه با پنــــ ــدار نادرســت ، پرداختن بر انــــ ــدیشه درســت اســت . هــر راه دیگری ، ریشه کجروی را نیرومنــــ ــدتـــ ـر می سازد .  حکیم ارد بزرگ

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان,  عکس همراه با جمله ی آموزنده, , , ,عکس نوشته های جدید از سخن بزرگان و اندیشمندان, متن تصویری, نکات تصویری, عکس نوشته بزرگان, جملات تصویری فلسفی , جملات زیبای تصویری - سخنان بزرگان با عکس , جملات زیبای تصویری , عکس های عاشقانه جملات زیبا بزرگان تصاویر زیبا سخن بزرگان , جملات تصویری,مطالب, تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده,عکس نوشته جملات بزرگان, عکس های فلسفی و سخن بزرگان - عکس,عکس های خفن,عکس های خفن جدیدوسخنان بزرگان همراه با عکس , بزرگترین فیلسوف دنیا,  سخنان قصار - عکس سخنان بزرگان - عکس سخن بزرگان + عکس جملات بزرگان + عکس ... برچسب‌ها: عکس جملات بزرگان, عکس سخنان بزرگان, عکس نوشته، عکس نوشته سخنان عارفانه، عکس نوشته سخنان بزرگان، تصویر نوشته های عاشقانه، تصویر نوشته، عکس نوشته های عارفانه و عاشقانه، عکس, عکس جملات حکیمانه, عکس , عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران


 
حکیم ارد بزرگ : ایران ، ایران ما ، شکوه و بزرگی تو ، آرزوی همه ماســت .
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٩ توسط: هوشیار

حکیم ارد بزرگ ,ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران


فردوسی
یکی نامه بنوشت شاه زمین

به خاور خدای و به سالار چین

سر نامه کرد آفرین خدای

کجا هست و باشد همیشه به جای

چنین گفت کاین نامهٔ پندمند

به نزد دو خورشید گشته بلند

دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین

میان کیان چون درخشان نگین

از آنکو ز هر گونه دیده جهان

شده آشکارا برو بر نهان

گرایندهٔ تیغ و گرز گران

فروزندهٔ نامدار افسران

نمایندهٔ شب به روز سپید

گشایندهٔ گنج پیش امید

همه رنجها گشته آسان بدوی

برو روشنی اندر آورده روی

نخواهم همی خویشتن را کلاه

نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه

سه فرزند را خواهم آرام و ناز

از آن پس که دیدیم رنج دراز

برادر کزو بود دلتان به درد

وگر چند هرگز نزد باد سرد

دوان آمد از بهر آزارتان

که بود آرزومند دیدارتان

بیفگند شاهی شما را گزید

چنان کز ره نامداران سزید

ز تخت اندر آمد به زین برنشست

برفت و میان بندگی را ببست

بدان کو به سال از شما کهترست

نوازیدن کهتر اندر خورست

گرامیش دارید و نوشه خورید

چو پرورده شد تن روان پرورید

چو از بودنش بگذرد روز چند

فرستید با زی منش ارجمند

نهادند بر نامه بر مهر شاه

ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه

بشد با تنی چند برنا و پیر

چنان چون بود راه را ناگریز
 



درخت آزادی ، با خونریزی و کشــ ـتار پا نمی گیرد ، هیچ آدمکشی ، آزادیخواه نیســت . حکیم ارد بزرگ


رشد فرهنگ بشــ ــری ، موجب می گردد که همه خودکامگان جهــان ، نــــ ــدای آزادی و آزادیخواهی سر دهنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


به نام آزادی ، نمی توان کسی را کشــ ـت . حکیم ارد بزرگ


مهــر و دوســتــی ، در سرزمین آزادیخواهــان ، پاینــــ ــده اســت . حکیم ارد بزرگ


همه مردم یک سرزمین ، بایـــد پیشــ ـوای آزادی و آزادیخواهی باشنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


احزاب آزاد ، ســتون هــای رشد کشــ ـورهــا هســتنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


آزادی با پویش روز افزون فرهنگ عمومی ، پر و بال می گیرد و این نکته ، نیـــاز به رسانه هــای آزاد و فرهیخته دارد . حکیم ارد بزرگ


 از سفر کرده ، ارزش سرزمین مادری را بپرس .  حکیم ارد بزرگ


آباد سرزمینی که ، مردمی از خودگذشــ ـته و آزاده دارد . حکیم ارد بزرگ


ایران بهشــ ـت ما خواهد بود ، هنگامی که در آن ، امنیت و آزادی داشــ ـته باشیم . حکیم ارد بزرگ


ایران بایـــد همواره سرچشمه مهــر ، حکمت و آزادی باشد .  حکیم ارد بزرگ


آدمهــای حقیر و زبون ، پیروزی هــای تاریخ مردم سرزمین خویش را ، به ریشخنــــ ــد می گیرنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


خـــردمنــــ ــدان ، دشمنان انــــ ــدیشه خویش را دوســت دارنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


رباعیات خیام


چون مرده شوم خاک مرا گم سازید

احوال مــرا  عبرت  مــردم  سازید

خاک  تن  من  به  باده  آغشته کنید

وز  کـالبدم  خشت  سر  خم سازید


ایران ، هیچگاه از عربســتان ، دوســتــی نمی بینــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


 آنگاه که تلاش می کنیم همه چیز را به زور ، در چنگ خویش داشــ ـته باشیم ، دســتمان ، خالی تـــ ـر از هــر زمان دیگری اســت . حکیم ارد بزرگ


 آنگاه که شب فرا رسیـــد و همه پدیـــدگان فرو خُفتنــــ ــد ، ابردریـــاهــا به پا می خیزنــــ ــد، آیـــا تو هم بر می خیزی ؟  حکیم ارد بزرگ


 آنکه نمی توانــــ ــد از خواب خویش ، برای فراگیری دانش و آگاهی کم کنــــ ــد ، ارزش برتـــ ـری و بزرگی نــــ ــدارد .  حکیم ارد بزرگ


کارگزاران شایســته ، کارهــای مهم را ، بدســت ناتوانان نمی سپارنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


 با اشک ریختن ما ، ناتوانان توانا نمی شــ ـونــــ ــد ، بایـــد کوشش کرد و توانا شد ، آنگاه کمک نمود .  حکیم ارد بزرگ


 آدم توانا ، دیگران را ناتوان نمی نامــد . حکیم ارد بزرگ


امیـــدوار مباش دیگران همواره همراهیت کننــــ ــد ، بایـــد دســت بر زانوی خویش گیری .  حکیم ارد بزرگ


 آنان که برای بهــروزی آدمیـــان کوشش می کننــــ ــد ، شایســتگان دوران خویش هســتنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


پایـــداری و کوشش ، کلیـــد هــر در بســته ای اســت . حکیم ارد بزرگ


فردوسی
چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان

نبود آگه از رای تاریکشان

پذیره شدندش به آیین خویش

سپه سربسر باز بردند پیش

چو دیدند روی برادر به مهر

یکی تازه‌تر برگشادند چهر

دو پرخاشجوی با یکی نیک خوی

گرفتند پرسش نه بر آرزوی

دو دل پر ز کینه یکی دل به جای

برفتند هر سه به پرده سرای

به ایرج نگه کرد یکسر سپاه

که او بد سزاوار تخت و کلاه

بی‌آرامشان شد دل از مهر او

دل از مهر و دیده پر از چهر او

سپاه پراگنده شد جفت جفت

همه نام ایرج بد اندر نهفت

که هست این سزاوار شاهنشهی

جز این را نزیبد کلاه مهی

به لکشر نگه کرد سلم از کران

سرش گشت از کار لشکر گران

به لشگرگه آمد دلی پر ز کین

چگر پر ز خون ابروان پر ز چین

سراپرده پرداخت از انجمن

خود و تور بنشست با رای زن

سخن شد پژوهنده از هردری

ز شاهی و از تاج هر کشوری

به تور از میان سخن سلم گفت

که یک یک سپاه از چه گشتند جفت

به هنگامهٔ بازگشتن ز راه

نکردی همانا به لشکر نگاه

سپاه دو شاه از پذیره شدن

دگر بود و دیگر به بازآمدن

که چندان کجا راه بگذاشتند

یکی چشم از ایرج نه برداشتند

از ایران دلم خود به دو نیم بود

به اندیشه اندیشگان برفزود

سپاه دو کشور چو کردم نگاه

از این پس جز او را نخوانند شاه

اگر بیخ او نگسلانی ز جای

ز تخت بلندت کشد زیر پای

برین گونه از جای برخاستند

همه شب همی چاره آراستند
 


ایران یک کشــ ـور "مادر فرهنگ" اســت . ایران و 20 کشــ ـور دو سوی آن ، بافتــی مشــ ـتـــ ـرک در حوزه فرهنگ و پیشینه کهن دارنــــ ــد ، این بافت و سرزمین بزرگ را "قاره کهن" می نامم . قاره کهن شامل سرزمین هــای : ایران ، قزاقســتان ، ازبکســتان ، تاجیکســتان ، قرقیزســتان ، ازبکســتان ، تـــ ـرکمنســتان ، افغانســتان ، شمال غربی هنــــ ــدوســتان ( سرزمین کشمیر ) ، پاکســتان ، عراق ، تـــ ـرکیــه ، سوریــه ، لبنان ، قبرس ، جنوبی تـــ ـرین بخش روسیــه در میـــانه اســتـــ ـراخان در شمال دریـــای خزر تا جنوب اکراین ، آذربایجان ، ارمنســتان ، گرجســتان و بحرین می باشد . لازم به یـــادآوری اســت که در جهــان امروز ، قاره آسیـــا وابســته به مادر فرهنگی چین و اروپا از آن مادر فرهنگ یونان می باشد ، مادر فرهنگی قاره کهن نیز کشــ ـور ایران اســت . قاره کهن با همگرایی هــر چه بیشــ ـتـــ ـر ، می توانــــ ــد توانمنــــ ــدتـــ ـرین قاره جهــان باشد .  حکیم ارد بزرگ


 برای نوآوری و آفرینش ، نبایـــد بدنبال رخدادی ناگهــانی بود ، این هدف ، با کار و کوشش بدســت می آیـــد  . حکیم ارد بزرگ


 سازگاری با زیســتگاه و کوشش برای بهتـــ ـر شدن جایگاه امروزی ، ویژگی آدمهــای خـــردمنــــ ــد اســت . حکیم ارد بزرگ


 آدمی ، به آرامی می آموزد که ، نبایـــد برای هــر کاری ، همه زنــــ ــدگی و انــــ ــدیشه اش را درگیر سازد . حکیم ارد بزرگ


باور درونی ، نیروی شــ ـتاب دهنــــ ــده ، پرتاب شدن به سوی ایـــده هــاســت .  حکیم ارد بزرگ


آدمهــای ناتوان ، همواره می نالنــــ ــد و به زمین و زمان دشنام می دهنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


هــر ثروتمنــــ ــدی توانا نیســت ، آدم توانا ، انسان دوســت و بخشنــــ ــده اســت . حکیم ارد بزرگ


شــ ــرم بر کسانی که ، داشــ ـته هــای فرهنگی ایران کهن را ، در پای فرهنگ موهوم یونان سر می بُرنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


داشــ ـتن پیشینه همگون ، بهتـــ ـرین بهــانه و نیرو برای همبســتگی و مهــر ، در ایران اســت .  حکیم ارد بزرگ


برای پاسداشــ ـت یکپارچگی ایران زمین ، دیوانسالاران بایـــد کوچ هــای بزرگ و آرام آدمیـــان را ، دنبال نماینــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


کوچ هــای برنامه ریزی شده و آرام ، در هــر سرزمینی ، بالنــــ ــدگی و شکوفایی دوباره را ، در پی خواهد داشــ ـت .  حکیم ارد بزرگ


مهــاجرت هــای بزرگ در درون کشــ ـور ، موجب منزوی شدن جدایی طلبان می گردد .  حکیم ارد بزرگ


در کشــ ـور ، همه یک نام دارنــــ ــد و آن "هم میــهن" اســت ، چیزی به نام بومیـــان گوناگون در درون یک سرزمین ، پذیرفته نیســت . حکیم ارد بزرگ


ایران ، نخســتــین کشــ ـوری بوده اســت ، که با کوچ هــای آرام و بزرگ ، یکپارچگی اش را پاس داشــ ـته ، و مرزهــایش را پولادین ساخته اســت .  حکیم ارد بزرگ


نفرین ابدی بر کسانی که ، تــیشه به ریشه همبســتگی ایرانیـــان می زننــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


 ایران ، ایران ما ، شکوه و بزرگی تو ، آرزوی همه ماســت . حکیم ارد بزرگ


 هیچ نامی هماننــــ ــد "ایران" ، برآزنــــ ــده سرزمین ما نیســت . حکیم ارد بزرگ


تنهــا راه نجات یک سرزمین ، آگاه نمودن توده مردم اســت . حکیم ارد بزرگ


رباعیات خیام



تا   خاک  مرا   به    قالب   آمیخته  اند

بس   فتنه   که  از خاک بر انگیخته اند

من   بهتر   از   این    نمی توانم   بودن

کز  بوته   مرا   چنین  برون   ریخته اند

حکیم ارد بزرگ ,ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

 


 
حکیم ارد بزرگ : به نام آزادی ، نمی توان کسی را کشــ ـت .
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٩ توسط: هوشیار


شادی ، پایکوبی گیتــی ، در درون ماســت . حکیم ارد بزرگ


جشن هــا ، مهــر ودوســتــی را  صد چنــــ ــدان نموده و زایش و دگرگونی را به ارمغان می آورنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


چراغ جشن و بزم را ، همواره فروزان داریم . حکیم ارد بزرگ


آگاهی ، تنهــا راه رسیـــدن به آزادیســت . حکیم ارد بزرگ

حکیم ارد بزرگ ,ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران



فردوسی
سوی خانه رفتند هر سه چوباد

شب آمد بخفتند پیروز و شاد

چو خورشید زد عکس برآسمان

پراگند بر لاژورد ارغوان

برفتند و هر سه بیاراستند

ابا خویشتن موبدان خواستند

کشیدند با لشکری چون سپهر

همه نامداران خورشیدچهر

چو از آمدنشان شد آگاه سرو

بیاراست لشکر چو پر تذرو

فرستادشان لشکری گشن پیش

چه بیگانه فرزانگان و چه خویش

شدند این سه پرمایه اندر یمن

برون آمدند از یمن مرد و زن

همی گوهر و زعفران ریختند

همی مشک با می برآمیختند

همه یال اسپان پر از مشک و می

پراگنده دینار در زیر پی

نشستن گهی ساخت شاه یمن

همه نامداران شدند انجمن

در گنجهای کهن کرد باز

گشاد آنچه یک چند گه بود راز

سه خورشید رخ را چو باغ بهشت

که موبد چو ایشان صنوبر نکشت

ابا تاج و با گنج نادیده رنج

مگر زلفشان دیده رنج شکنج

بیاورد هر سه بدیشان سپرد

که سه ماه نو بود و سه شاه گرد

ز کینه به دل گفت شاه یمن

که از آفریدون بد آمد به من

بد از من که هرگز مبادم میان

که ماده شد از تخم نره کیان

به اختر کس آن‌دان که دخترش نیست

چو دختر بود روشن اخترش نیست

به پیش همه موبدان سرو گفت

که زیبا بود ماه را شاه جفت

بدانید کین سه جهان بین خویش

سپردم بدیشان بر آیین خویش

بدان تا چو دیده بدارندشان

چو جان پیش دل بر نگارندشان

خروشید و بار غریبان ببست

ابر پشت شرزه هیونان مست

ز گوهر یمن گشت افروخته

عماری یک اندردگر دوخته

چو فرزند را باشد آئین و فر

گرامی به دل بر چه ماده چه نر

به سوی فریدون نهادند روی

جوانان بینادل راه جوی
 

سخن و مهــر پاک ، بر روان آدم پلیـــد ، کارساز نیســت .  حکیم ارد بزرگ


آزادی را نمی توان با هزار سخن نیز تعریف نمود ، آزادی یک پروسه ی در هم تنیـــده و کلان اســت که برای پیـــدایش آن ، نیـــاز به همراهی تمامی مردم یک سرزمین دارد . حکیم ارد بزرگ


تا هنگامی که از برتـــ ـری خویش سخن می گویی ، دیـــده نمی شــ ـوی .  حکیم ارد بزرگ


کین خواهی از خانــــ ــدان یک بدکار ، تنهــا نشان تـــ ـرس اســت ، نه نیروی آدمهــای فرهمنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


آنکه با آدمهــای گســتاخ گفتگو می کنــــ ــد ، دیر و یـــا زود به گناه آنهــا گرفتار آیـــد .  حکیم ارد بزرگ


برای آنکه به فرودســتــی گرفتار نشــ ـوی ، دســت گیر آدمیـــان شــ ـو . حکیم ارد بزرگ


سرنگونی ، با آدمهــای شــ ـتابنــــ ــده و عجول زاده می شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


نفرین به دلی که آه ســتمــدیـــدگان را نمی شنود ، و دســت گیر آدمیـــان نمی شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


از آه و نفرین بزرگان و ریش سپیـــدان ، بایـــد تـــ ـرسیـــد .  حکیم ارد بزرگ


آزادی را بایـــد شکافت و در مورد هــر بخش از آن ، نظرخواهی عمومی برپا کرد ، چون آزادی ، تـــ ـرجمه رای و نظر مردم اســت .   حکیم ارد بزرگ


تنهــا مردم سالاری و دموکراسی ، دانش اجتماعی عوام را بالا خواهد برد . حکیم ارد بزرگ


نقد کننــــ ــده دانا ، نگاهی سیـــاه و یـــا سپیـــد نــــ ــدارد ، او توامان درســتــی و نادرســتــی هــر کاری را می بینــــ ــد و از هــر دوی آنهــا سخن می گویـــد .  حکیم ارد بزرگ


پیونــــ ــد پاک ، پیونــــ ــدی ابدی اســت .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا آرامشگاه همسران ، خانه آنهــاســت .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
نهفته چو بیرون کشید از نهان

به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم و خاور دگر ترک و چین

سیم دشت گردان و ایران‌زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید

همه روم و خاور مراو را سزید

به فرزند تا لشکری برگزید

گرازان سوی خاور اندرکشید

به تخت کیان اندر آورد پای

همی خواندندیش خاور خدای

دگر تور را داد توران زمین

ورا کرد سالار ترکان و چین

یکی لشکری نا مزد کرد شاه

کشید آنگهی تور لشکر به راه

بیامد به تخت کئی برنشست

کمر بر میان بست و بگشاد دست

بزرگان برو گوهر افشاندند

همی پاک توران شهش خواندند

از ایشان چو نوبت به ایرج رسید

مر او را پدر شاه ایران گزید

هم ایران و هم دشت نیزه‌وران

هم آن تخت شاهی و تاج سران

بدو داد کورا سزا بود تاج

همان کرسی و مهر و آن تخت عاج

نشستند هر سه به آرام و شاد

چنان مرزبانان فرخ نژاد
 

گل زرد رنگ همیشه بهــار ، سرشار از مهــر اســت ، می توان با دادن شاخه ایی از آن ، پیمان زناشــ ـویی بســت . حکیم ارد بزرگ


فرزنــــ ــدان نیک خو ، برای نگهداری و کمک به پدر و مادر خویش ، بر هم پیشی می گیرنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


پاکتـــ ـرین نگاه مهــرآمیز را ، در چشمان پدر و مادر خویش ، جســتجو کن . حکیم ارد بزرگ


پدران و مادرانی که در پی نابودی زنــــ ــدگی زناشــ ـویی فرزنــــ ــد خویش هســتنــــ ــد ، بزهکارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


کمرویی و گوشه گیری ، رنج اســت ... تنهــا راه رهــایی  ، ارزش نهــادن به خویش و انجام پرشــ ـتاب هــر کار شــ ــرافتمنــــ ــدانه ای اســت . حکیم ارد بزرگ


راه مبارزه با پنــــ ــدار نادرســت ، پرداختن بر انــــ ــدیشه درســت اســت . هــر راه دیگری ، ریشه کجروی را نیرومنــــ ــدتـــ ـر می سازد .  حکیم ارد بزرگ


خـــردمنــــ ــدان ، پیشــ ـتاز روزگار خویش انــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


آدم خـــردمنــــ ــد ، تار و پودهــای مهم زنــــ ــدگی را می یـــابد .  حکیم ارد بزرگ


شب زنــــ ــدگی ، برای خـــردمنــــ ــد ، همچون روز روشن اســت .  حکیم ارد بزرگ


در بدتـــ ـرین شــ ــرایط ، خـــردمنــــ ــد سکوت می کنــــ ــد اما دروغ نمی گویـــد . حکیم ارد بزرگ


رایزنی با خـــردمنــــ ــدان ، پیروزی در پی دارد .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
برآمد برین روزگار دراز

زمانه به دل در همی داشت راز

فریدون فرزانه شد سالخورد

به باغ بهار اندر آورد گرد

برین گونه گردد سراسر سخن

شود سست نیرو چو گردد کهن

چو آمد به کاراندرون تیرگی

گرفتند پرمایگان خیرگی

بجنبید مر سلم را دل ز جای

دگرگونه‌تر شد به آیین و رای

دلش گشت غرقه به آزاندرون

به اندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخش پدر

که داد او به کهتر پسر تخت زر

به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین

فرسته فرستاد زی شاه چین

فرستاد نزد برادر پیام

که جاوید زی خرم و شادکام

بدان ای شهنشاه ترکان و چین

گسسته دل روشن از به گزین

ز نیکی زیان کرده گویی پسند

منش پست و بالا چو سرو بلند

کنون بشنو ازمن یکی داستان

کزین گونه نشنیدی از باستان

سه فرزند بودیم زیبای تخت

یکی کهتر از ما برآمد به بخت

اگر مهترم من به سال و خرد

زمانه به مهر من اندر خورد

گذشته ز من تاج و تخت و کلاه

نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

سزد گر بمانیم هر دو دژم

کزین سان پدر کرد بر ما ستم

چو ایران و دشت یلان و یمن

به ایرج دهد روم و خاور به من

سپارد ترا مرز ترکان و چین

که از تو سپهدار ایران زمین

بدین بخشش اندر مرا پای نیست

به مغز پدر اندرون رای نیست

هیون فرستاده بگزارد پای

بیامد به نزدیک توران خدای

به خوبی شنیده همه یاد کرد

سر تور بی‌مغز پرباد کرد

چو این راز بشنید تور دلیر

برآشفت ناگاه برسان شیر

چنین داد پاسخ که با شهریار

بگو این سخن هم چنین یاد دار

که ما را به گاه جوانی پدر

بدین گونه بفریفت ای دادگر

درختیست این خود نشانده بدست

کجا آب او خون و برگش کبست

ترا با من اکنون بدین گفت‌گوی

بباید بروی اندر آورد روی

زدن رای هشیار و کردن نگاه

هیونی فگندن به نزدیک شاه

زبان‌آوری چرب گوی از میان

فرستاد باید به شاه جهان

به جای زبونی و جای فریب

نباید که یابد دلاور شکیب

نشاید درنگ اندرین کار هیچ

کجا آید آسایش اندر بسیچ

فرستاده چون پاسخ آورد باز

برهنه شد آن روی پوشیده‌راز

برفت این برادر ز روم آن ز چین

به زهر اندر آمیخته انگبین

رسیدند پس یک به دیگر فراز

سخن راندند آشکارا و راز

گزیدند پس موبدی تیزویر

سخن گوی و بینادل و یادگیر

ز بیگانه پردخته کردند جای

سگالش گرفتند هر گونه رای

سخن سلم پیوند کرد از نخست

ز شرم پدر دیدگان را بشست

فرستاده را گفت ره برنورد

نباید که یابد ترا باد و گرد

چو آیی به کاخ فریدون فرود

نخستین ز هر دو پسر ده درود

پس آنگه بگویش که ترس خدای

بباید که باشد به هر دو سرای

جوان را بود روز پیری امید

نگردد سیه‌موی گشته سپید

چه سازی درنگ اندرین جای تنگ

که شد تنگ بر تو سرای درنگ

جهان مرترا داد یزدان پاک

ز تابنده خورشید تا تیره خاک

همه برزو ساختی رسم و راه

نکردی به فرمان یزدان نگاه

نجستی به جز کژی و کاستی

نکردی به بخشش درون راستی

سه فرزند بودت خردمند و گرد

بزرگ آمدت تیره بیدار خرد

ندیدی هنر با یکی بیشتر

کجا دیگری زو فرو برد سر

یکی را دم اژدها ساختی

یکی را به ابر اندار افراختی

یکی تاج بر سر ببالین تو

برو شاد گشته جهان‌بین تو

نه ما زو به مام و پدر کمتریم

نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم

ایا دادگر شهریار زمین

برین داد هرگز مباد آفرین

اگر تاج از آن تارک بی‌بها

شود دور و یابد جهان زو رها

سپاری بدو گوشه‌ای از جهان

نشیند چو ما از تو خسته نهان

و گرنه سواران ترکان و چین

هم از روم گردان جوینده کین

فراز آورم لشگر گرزدار

از ایران و ایرج برآرم دمار

چو بشنید موبد پیام درشت

زمین را ببوسید و بنمود پشت

بر آنسان به زین اندر آورد پای

که از باد آتش بجنبد ز جای

به درگاه شاه آفریدون رسید

برآورده‌ای دید سر ناپدید

به ابر اندر آورده بالای او

زمین کوه تا کوه پهنای او

نشسته به در بر گرانمایگان

به پرده درون جای پرمایگان

به یک دست بربسته شیر و پلنگ

به دست دگر ژنده پیلان جنگ

ز چندان گرانمایه گرد دلیر

خروشی برآمد چو آوای شیر

سپهریست پنداشت ایوان به جای

گران لشگری گرد او بر به پای

برفتند بیدار کارآگهان

بگفتند با شهریار جهان

که آمد فرستاده‌ای نزد شاه

یکی پرمنش مرد با دستگاه

بفرمود تا پرده برداشتند

بر اسپش ز درگاه بگذاشتند

چو چشمش به روی فریدون رسید

همه دیده و دل پر از شاه دید

به بالای سرو و چو خورشید روی

چو کافور گرد گل سرخ موی

دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم

کیانی زبان پر ز گفتار نرم

نشاندش هم آنگه فریدون ز پای

سزاوار کردش بر خویش جای

بپرسیدش از دو گرامی نخست

که هستند شادان دل و تن‌درست

دگر گفت کز راه دور و دراز

شدی رنجه اندر نشیب و فراز

فرستاده گفت ای گرانمایه شاه

ابی تو مبیناد کس پیش‌گاه

ز هر کس که پرسی به کام تواند

همه پاک زنده به نام تواند

منم بنده‌ای شاه را ناسزا

چنین بر تن خویش ناپارسا

پیامی درشت آوریده به شاه

فرستنده پر خشم و من بیگناه

بگویم چو فرمایدم شهریار

پیام جوانان ناهوشیار

بفرمود پس تا زبان برگشاد

شنیده سخن سر به سر کرد یاد

فریدون بدو پهن بگشاد گوش

چو بشنید مغزش برآمد به جوش

فرستاده را گفت کای هوشیار

بباید ترا پوزش اکنون به کار

که من چشم از ایشان چنین داشتم

همی بر دل خویش بگذاشتم

که از گوهر بد نیاید مهی

مرا دل همی داد این آگهی

بگوی آن دو ناپاک بیهوده را

دو اهریمن مغز پالوده را

انوشه که کردید گوهر پدید

درود از شما خود بدین سان سزید

ز پند من ار مغزتان شد تهی

همی از خردتان نبود آگهی

ندارید شرم و نه بیم از خدای

شما را همانا همین‌ست رای

مرا پیشتر قیرگون بود موی

چو سرو سهی قد و چون ماه روی

سپهری که پشت مرا کرد کوز

نشد پست و گردان بجایست نوز

خماند شما را هم این روزگار

نماند برین گونه بس پایدار

بدان برترین نام یزدان پاک

به رخشنده خورشید و بر تیره خاک

به تخت و کلاه و به ناهید و ماه

که من بد نکردم شما را نگاه

یکی انجمن کردم از بخردان

ستاره شناسان و هم موبدان

بسی روزگاران شدست اندرین

نکردیم بر باد بخشش زمین

همه راستی خواستم زین سخن

به کژی نه سر بود پیدا نه بن

همه ترس یزدان بد اندر میان

همه راستی خواستم در جهان

چو آباد دادند گیتی به من

نجستم پراگندن انجمن

مگر همچنان گفتم آباد تخت

سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت

شما را کنون گر دل از راه من

به کژی و تاری کشید اهرمن

ببینید تا کردگار بلند

چنین از شما کرد خواهد پسند

یکی داستان گویم ار بشنوید

همان بر که کارید خود بدروید

چنین گفت باما سخن رهنمای

جزین است جاوید ما را سرای

به تخت خرد بر نشست آزتان

چرا شد چنین دیو انبازتان

بترسم که در چنگ این اژدها

روان یابد از کالبدتان رها

مرا خود ز گیتی گه رفتن است

نه هنگام تندی و آشفتن است

ولیکن چنین گوید آن سالخورد

که بودش سه فرزند آزاد مرد

که چون آز گردد ز دلها تهی

چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی

کسی کو برادر فروشد به خاک

سزد گر نخوانندش از آب پاک

جهان چون شما دید و بیند بسی

نخواهد شدن رام با هر کسی

کزین هر چه دانید از کردگار

بود رستگاری به روز شمار

بجویید و آن توشهٔ ره کنید

بکوشید تا رنج کوته کنید

فرستاده بشنید گفتار اوی

زمین را ببوسید و برگاشت روی

ز پیش فریدون چنان بازگشت

که گفتی که با باد انباز گشت
 

با ولخـــرجی تنهــا مال نمی رود ، زمان ارزشش فراتـــ ـر اســت و آن هم نابود می شــ ـود . حکیم ارد بزرگ


خود را برای پیشــ ــرفت مردم ارزانی دار ، تا همگان پشــ ـتــیبان تو باشنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


تا مردم بر داشــ ـته هــا و حقوق خویش آگاه نشــ ـونــــ ــد ، گامی برای نگهداری از آنهــا بر نمی دارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


رسانه ، تنهــا می توانــــ ــد پژواک نــــ ــدای مردم باشد ، نه اینکه به آنهــا بگویـــد ، شما چه بگوییـــد ، که خوشاینــــ ــد دل ما باشد . حکیم ارد بزرگ


نقاد ، با بی ادبی ، زحمات و دســتاوردهــای خویش را ، بر باد می دهد. حکیم ارد بزرگ


ســتایش ، هنگام نو رُســتن و رویش را . حکیم ارد بزرگ


آغاز هــر روز ، نو شدنی دوباره اســت ، و زمانی برای پویـــایی بیشــ ـتـــ ـر .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا نادان ، از مسخـــره نمودن دیگران ، شاد می شــ ـود . حکیم ارد بزرگ


سنگینی یـــاد غم هــا را ، با تنهــایی دو چنــــ ــدان می کنی ، به میـــان آدمیـــان رو و در شادمانی آنهــا شــ ــریک و همراه شــ ـو ، لبخنــــ ــدهــای آدمیـــان ، شکوفه هــای امیـــد را در دلت بارور می سازد . حکیم ارد بزرگ


کسی که شادی را پاک می کنــــ ــد ، روان آدمیـــان را به بنــــ ــد کشیـــده اســت . حکیم ارد بزرگ


خـــرد در آغاز ، به راســتــی پناه می برد .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
فرستادهٔ سلم چون گشت باز

شهنشاه بنشست و بگشاد راز

گرامی جهانجوی را پیش خواند

همه گفتها پیش او بازراند

ورا گفت کان دو پسر جنگجوی

ز خاور سوی ما نهادند روی

از اختر چنین استشان بهره خود

که باشند شادان به کردار بد

دگر آنکه دو کشور آبشخورست

که آن بومها را درشتی برست

برادرت چندان برادر بود

کجا مر ترا بر سر افسر بود

چو پژمرده شد روی رنگین تو

نگردد دگر گرد بالین تو

تو گر پیش شمشیر مهرآوری

سرت گردد آشفته از داوری

دو فرزند من کز دو دوش جهان

برینسان گشادند بر من زبان

گرت سر بکارست بپسیچ کار

در گنج بگشای و بربند بار

تو گر چاشت را دست یازی به جام

و گر نه خورند ای پسر بر تو شام

نباید ز گیتی ترا یار کس

بی‌آزاری و راستی یار بس

نگه کرد پس ایرج نامور

برآن مهربان پاک فرخ پدر

چنین داد پاسخ که ای شهریار

نگه کن بدین گردش روزگار

که چون باد بر ما همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

همی پژمراند رخ ارغوان

کند تیره دیدار روشن‌روان

به آغاز گنج است و فرجام رنج

پس از رنج رفتن ز جای سپنچ

چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت

درختی چرا باید امروز کشت

که هر چند چرخ از برش بگذرد

تنش خون خورد بار کین آورد

خداوند شمشیر و گاه و نگین

چو ما دید بسیار و بیند زمین

از آن تاجور نامداران پیش

ندیدند کین اندر آیین خویش

چو دستور باشد مرا شهریار

به بد نگذرانم بد روزگار

نباید مرا تاج و تخت و کلاه

شوم پیش ایشان دوان بی‌سپاه

بگویم که ای نامداران من

چنان چون گرامی تن و جان من

به بیهوده از شهریار زمین

مدارید خشم و مدارید کین

به گیتی مدارید چندین امید

نگر تا چه بد کرد با جمشید

به فرجام هم شد ز گیتی بدر

نماندش همان تاج و تخت و کمر

مرا با شما هم به فرجام کار

بباید چشیدن بد روزگار

دل کینه ورشان بدین آورم

سزاوارتر زانکه کین آورم

بدو گفت شاه ای خردمند پور

برادر همی رزم جوید تو سور

مرا این سخن یاد باید گرفت

ز مه روشنایی نیاید شگفت

ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید

دلت مهر پیوند ایشان گزید

ولیکن چو جانی شود بی‌بها

نهد پر خرد در دم اژدها

چه پیش آیدش جز گزاینده زهر

کش از آفرینش چنین است بهر

ترا ای پسر گر چنین است رای

بیارای کار و بپرداز جای

پرستنده چند از میان سپاه

بفرمای کایند با تو به راه

ز درد دل اکنون یکی نامه من

نویسم فرستم بدان انجمن

مگر باز بینم ترا تن درست

که روشن روانم به دیدار تست
 


سخنان بزرگان را بایـــد بارهــا و بارهــا نوشــ ـت ، تا در ذهن و انــــ ــدیشه مانــــ ــدگار شــ ـونــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


بیشــ ـتـــ ـر سخنانی که به پادشاهــان گذشــ ـته نسبت می دهنــــ ــد ، دروغ و بی پایــه و اساس اســت . حکیم ارد بزرگ


پدران و مادران شایســته ، میـــان فرزنــــ ــدان خویش ، فرق نمی گذارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


شادی و امیـــد روان آدمی را می پرورد ، گر چه ، تن رنجور و زخمی باشد . حکیم ارد بزرگ


شادی یک سرزمین ، بدون داشــ ـتن آزادی ، آفریـــده نمی شــ ـود . حکیم ارد بزرگ


آدم هــای شاد ، جوان و جوانتـــ ـر می گردنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


خوشبخت آدمیســت ، که پیمانه زنــــ ــدگی اش ، همواره لبریز از شادیســت . حکیم ارد بزرگ


زیباتـــ ـرین جشن و بزم گیتــی ، نوروز باســتانی ایرانیـــان اســت . حکیم ارد بزرگ


آرمان بزم هــا و جشن هــا ، بخشش شادیســت . حکیم ارد بزرگ

حکیم ارد بزرگ ,ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران


 آزادی همگان را پاس بداریم . حکیم ارد بزرگ


آزادی ، بدون از خودگذشــ ـتگی ، ناکارا و ناتوان اســت . حکیم ارد بزرگ


فرمانروای دانا می دانــــ ــد ، هیچ نــــ ــدایی با کشــ ـتن نابود نمی شــ ـود . حکیم ارد بزرگ


آزادی ، بر فرش سرخ خون ، نمی نشینــــ ــد . حکیم ارد بزرگ