فیلسوفان معاصر / فیلسوفان بزرگ / فیلسوفان ایرانی


+ حکیم ارد بزرگ : به نام آزادی ، نمی توان کسی را کشــ ـت .


شادی ، پایکوبی گیتــی ، در درون ماســت . حکیم ارد بزرگ


جشن هــا ، مهــر ودوســتــی را  صد چنــــ ــدان نموده و زایش و دگرگونی را به ارمغان می آورنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


چراغ جشن و بزم را ، همواره فروزان داریم . حکیم ارد بزرگ


آگاهی ، تنهــا راه رسیـــدن به آزادیســت . حکیم ارد بزرگ

حکیم ارد بزرگ ,ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران



فردوسی
سوی خانه رفتند هر سه چوباد

شب آمد بخفتند پیروز و شاد

چو خورشید زد عکس برآسمان

پراگند بر لاژورد ارغوان

برفتند و هر سه بیاراستند

ابا خویشتن موبدان خواستند

کشیدند با لشکری چون سپهر

همه نامداران خورشیدچهر

چو از آمدنشان شد آگاه سرو

بیاراست لشکر چو پر تذرو

فرستادشان لشکری گشن پیش

چه بیگانه فرزانگان و چه خویش

شدند این سه پرمایه اندر یمن

برون آمدند از یمن مرد و زن

همی گوهر و زعفران ریختند

همی مشک با می برآمیختند

همه یال اسپان پر از مشک و می

پراگنده دینار در زیر پی

نشستن گهی ساخت شاه یمن

همه نامداران شدند انجمن

در گنجهای کهن کرد باز

گشاد آنچه یک چند گه بود راز

سه خورشید رخ را چو باغ بهشت

که موبد چو ایشان صنوبر نکشت

ابا تاج و با گنج نادیده رنج

مگر زلفشان دیده رنج شکنج

بیاورد هر سه بدیشان سپرد

که سه ماه نو بود و سه شاه گرد

ز کینه به دل گفت شاه یمن

که از آفریدون بد آمد به من

بد از من که هرگز مبادم میان

که ماده شد از تخم نره کیان

به اختر کس آن‌دان که دخترش نیست

چو دختر بود روشن اخترش نیست

به پیش همه موبدان سرو گفت

که زیبا بود ماه را شاه جفت

بدانید کین سه جهان بین خویش

سپردم بدیشان بر آیین خویش

بدان تا چو دیده بدارندشان

چو جان پیش دل بر نگارندشان

خروشید و بار غریبان ببست

ابر پشت شرزه هیونان مست

ز گوهر یمن گشت افروخته

عماری یک اندردگر دوخته

چو فرزند را باشد آئین و فر

گرامی به دل بر چه ماده چه نر

به سوی فریدون نهادند روی

جوانان بینادل راه جوی
 

سخن و مهــر پاک ، بر روان آدم پلیـــد ، کارساز نیســت .  حکیم ارد بزرگ


آزادی را نمی توان با هزار سخن نیز تعریف نمود ، آزادی یک پروسه ی در هم تنیـــده و کلان اســت که برای پیـــدایش آن ، نیـــاز به همراهی تمامی مردم یک سرزمین دارد . حکیم ارد بزرگ


تا هنگامی که از برتـــ ـری خویش سخن می گویی ، دیـــده نمی شــ ـوی .  حکیم ارد بزرگ


کین خواهی از خانــــ ــدان یک بدکار ، تنهــا نشان تـــ ـرس اســت ، نه نیروی آدمهــای فرهمنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


آنکه با آدمهــای گســتاخ گفتگو می کنــــ ــد ، دیر و یـــا زود به گناه آنهــا گرفتار آیـــد .  حکیم ارد بزرگ


برای آنکه به فرودســتــی گرفتار نشــ ـوی ، دســت گیر آدمیـــان شــ ـو . حکیم ارد بزرگ


سرنگونی ، با آدمهــای شــ ـتابنــــ ــده و عجول زاده می شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


نفرین به دلی که آه ســتمــدیـــدگان را نمی شنود ، و دســت گیر آدمیـــان نمی شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


از آه و نفرین بزرگان و ریش سپیـــدان ، بایـــد تـــ ـرسیـــد .  حکیم ارد بزرگ


آزادی را بایـــد شکافت و در مورد هــر بخش از آن ، نظرخواهی عمومی برپا کرد ، چون آزادی ، تـــ ـرجمه رای و نظر مردم اســت .   حکیم ارد بزرگ


تنهــا مردم سالاری و دموکراسی ، دانش اجتماعی عوام را بالا خواهد برد . حکیم ارد بزرگ


نقد کننــــ ــده دانا ، نگاهی سیـــاه و یـــا سپیـــد نــــ ــدارد ، او توامان درســتــی و نادرســتــی هــر کاری را می بینــــ ــد و از هــر دوی آنهــا سخن می گویـــد .  حکیم ارد بزرگ


پیونــــ ــد پاک ، پیونــــ ــدی ابدی اســت .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا آرامشگاه همسران ، خانه آنهــاســت .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
نهفته چو بیرون کشید از نهان

به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم و خاور دگر ترک و چین

سیم دشت گردان و ایران‌زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید

همه روم و خاور مراو را سزید

به فرزند تا لشکری برگزید

گرازان سوی خاور اندرکشید

به تخت کیان اندر آورد پای

همی خواندندیش خاور خدای

دگر تور را داد توران زمین

ورا کرد سالار ترکان و چین

یکی لشکری نا مزد کرد شاه

کشید آنگهی تور لشکر به راه

بیامد به تخت کئی برنشست

کمر بر میان بست و بگشاد دست

بزرگان برو گوهر افشاندند

همی پاک توران شهش خواندند

از ایشان چو نوبت به ایرج رسید

مر او را پدر شاه ایران گزید

هم ایران و هم دشت نیزه‌وران

هم آن تخت شاهی و تاج سران

بدو داد کورا سزا بود تاج

همان کرسی و مهر و آن تخت عاج

نشستند هر سه به آرام و شاد

چنان مرزبانان فرخ نژاد
 

گل زرد رنگ همیشه بهــار ، سرشار از مهــر اســت ، می توان با دادن شاخه ایی از آن ، پیمان زناشــ ـویی بســت . حکیم ارد بزرگ


فرزنــــ ــدان نیک خو ، برای نگهداری و کمک به پدر و مادر خویش ، بر هم پیشی می گیرنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


پاکتـــ ـرین نگاه مهــرآمیز را ، در چشمان پدر و مادر خویش ، جســتجو کن . حکیم ارد بزرگ


پدران و مادرانی که در پی نابودی زنــــ ــدگی زناشــ ـویی فرزنــــ ــد خویش هســتنــــ ــد ، بزهکارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


کمرویی و گوشه گیری ، رنج اســت ... تنهــا راه رهــایی  ، ارزش نهــادن به خویش و انجام پرشــ ـتاب هــر کار شــ ــرافتمنــــ ــدانه ای اســت . حکیم ارد بزرگ


راه مبارزه با پنــــ ــدار نادرســت ، پرداختن بر انــــ ــدیشه درســت اســت . هــر راه دیگری ، ریشه کجروی را نیرومنــــ ــدتـــ ـر می سازد .  حکیم ارد بزرگ


خـــردمنــــ ــدان ، پیشــ ـتاز روزگار خویش انــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


آدم خـــردمنــــ ــد ، تار و پودهــای مهم زنــــ ــدگی را می یـــابد .  حکیم ارد بزرگ


شب زنــــ ــدگی ، برای خـــردمنــــ ــد ، همچون روز روشن اســت .  حکیم ارد بزرگ


در بدتـــ ـرین شــ ــرایط ، خـــردمنــــ ــد سکوت می کنــــ ــد اما دروغ نمی گویـــد . حکیم ارد بزرگ


رایزنی با خـــردمنــــ ــدان ، پیروزی در پی دارد .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
برآمد برین روزگار دراز

زمانه به دل در همی داشت راز

فریدون فرزانه شد سالخورد

به باغ بهار اندر آورد گرد

برین گونه گردد سراسر سخن

شود سست نیرو چو گردد کهن

چو آمد به کاراندرون تیرگی

گرفتند پرمایگان خیرگی

بجنبید مر سلم را دل ز جای

دگرگونه‌تر شد به آیین و رای

دلش گشت غرقه به آزاندرون

به اندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخش پدر

که داد او به کهتر پسر تخت زر

به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین

فرسته فرستاد زی شاه چین

فرستاد نزد برادر پیام

که جاوید زی خرم و شادکام

بدان ای شهنشاه ترکان و چین

گسسته دل روشن از به گزین

ز نیکی زیان کرده گویی پسند

منش پست و بالا چو سرو بلند

کنون بشنو ازمن یکی داستان

کزین گونه نشنیدی از باستان

سه فرزند بودیم زیبای تخت

یکی کهتر از ما برآمد به بخت

اگر مهترم من به سال و خرد

زمانه به مهر من اندر خورد

گذشته ز من تاج و تخت و کلاه

نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

سزد گر بمانیم هر دو دژم

کزین سان پدر کرد بر ما ستم

چو ایران و دشت یلان و یمن

به ایرج دهد روم و خاور به من

سپارد ترا مرز ترکان و چین

که از تو سپهدار ایران زمین

بدین بخشش اندر مرا پای نیست

به مغز پدر اندرون رای نیست

هیون فرستاده بگزارد پای

بیامد به نزدیک توران خدای

به خوبی شنیده همه یاد کرد

سر تور بی‌مغز پرباد کرد

چو این راز بشنید تور دلیر

برآشفت ناگاه برسان شیر

چنین داد پاسخ که با شهریار

بگو این سخن هم چنین یاد دار

که ما را به گاه جوانی پدر

بدین گونه بفریفت ای دادگر

درختیست این خود نشانده بدست

کجا آب او خون و برگش کبست

ترا با من اکنون بدین گفت‌گوی

بباید بروی اندر آورد روی

زدن رای هشیار و کردن نگاه

هیونی فگندن به نزدیک شاه

زبان‌آوری چرب گوی از میان

فرستاد باید به شاه جهان

به جای زبونی و جای فریب

نباید که یابد دلاور شکیب

نشاید درنگ اندرین کار هیچ

کجا آید آسایش اندر بسیچ

فرستاده چون پاسخ آورد باز

برهنه شد آن روی پوشیده‌راز

برفت این برادر ز روم آن ز چین

به زهر اندر آمیخته انگبین

رسیدند پس یک به دیگر فراز

سخن راندند آشکارا و راز

گزیدند پس موبدی تیزویر

سخن گوی و بینادل و یادگیر

ز بیگانه پردخته کردند جای

سگالش گرفتند هر گونه رای

سخن سلم پیوند کرد از نخست

ز شرم پدر دیدگان را بشست

فرستاده را گفت ره برنورد

نباید که یابد ترا باد و گرد

چو آیی به کاخ فریدون فرود

نخستین ز هر دو پسر ده درود

پس آنگه بگویش که ترس خدای

بباید که باشد به هر دو سرای

جوان را بود روز پیری امید

نگردد سیه‌موی گشته سپید

چه سازی درنگ اندرین جای تنگ

که شد تنگ بر تو سرای درنگ

جهان مرترا داد یزدان پاک

ز تابنده خورشید تا تیره خاک

همه برزو ساختی رسم و راه

نکردی به فرمان یزدان نگاه

نجستی به جز کژی و کاستی

نکردی به بخشش درون راستی

سه فرزند بودت خردمند و گرد

بزرگ آمدت تیره بیدار خرد

ندیدی هنر با یکی بیشتر

کجا دیگری زو فرو برد سر

یکی را دم اژدها ساختی

یکی را به ابر اندار افراختی

یکی تاج بر سر ببالین تو

برو شاد گشته جهان‌بین تو

نه ما زو به مام و پدر کمتریم

نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم

ایا دادگر شهریار زمین

برین داد هرگز مباد آفرین

اگر تاج از آن تارک بی‌بها

شود دور و یابد جهان زو رها

سپاری بدو گوشه‌ای از جهان

نشیند چو ما از تو خسته نهان

و گرنه سواران ترکان و چین

هم از روم گردان جوینده کین

فراز آورم لشگر گرزدار

از ایران و ایرج برآرم دمار

چو بشنید موبد پیام درشت

زمین را ببوسید و بنمود پشت

بر آنسان به زین اندر آورد پای

که از باد آتش بجنبد ز جای

به درگاه شاه آفریدون رسید

برآورده‌ای دید سر ناپدید

به ابر اندر آورده بالای او

زمین کوه تا کوه پهنای او

نشسته به در بر گرانمایگان

به پرده درون جای پرمایگان

به یک دست بربسته شیر و پلنگ

به دست دگر ژنده پیلان جنگ

ز چندان گرانمایه گرد دلیر

خروشی برآمد چو آوای شیر

سپهریست پنداشت ایوان به جای

گران لشگری گرد او بر به پای

برفتند بیدار کارآگهان

بگفتند با شهریار جهان

که آمد فرستاده‌ای نزد شاه

یکی پرمنش مرد با دستگاه

بفرمود تا پرده برداشتند

بر اسپش ز درگاه بگذاشتند

چو چشمش به روی فریدون رسید

همه دیده و دل پر از شاه دید

به بالای سرو و چو خورشید روی

چو کافور گرد گل سرخ موی

دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم

کیانی زبان پر ز گفتار نرم

نشاندش هم آنگه فریدون ز پای

سزاوار کردش بر خویش جای

بپرسیدش از دو گرامی نخست

که هستند شادان دل و تن‌درست

دگر گفت کز راه دور و دراز

شدی رنجه اندر نشیب و فراز

فرستاده گفت ای گرانمایه شاه

ابی تو مبیناد کس پیش‌گاه

ز هر کس که پرسی به کام تواند

همه پاک زنده به نام تواند

منم بنده‌ای شاه را ناسزا

چنین بر تن خویش ناپارسا

پیامی درشت آوریده به شاه

فرستنده پر خشم و من بیگناه

بگویم چو فرمایدم شهریار

پیام جوانان ناهوشیار

بفرمود پس تا زبان برگشاد

شنیده سخن سر به سر کرد یاد

فریدون بدو پهن بگشاد گوش

چو بشنید مغزش برآمد به جوش

فرستاده را گفت کای هوشیار

بباید ترا پوزش اکنون به کار

که من چشم از ایشان چنین داشتم

همی بر دل خویش بگذاشتم

که از گوهر بد نیاید مهی

مرا دل همی داد این آگهی

بگوی آن دو ناپاک بیهوده را

دو اهریمن مغز پالوده را

انوشه که کردید گوهر پدید

درود از شما خود بدین سان سزید

ز پند من ار مغزتان شد تهی

همی از خردتان نبود آگهی

ندارید شرم و نه بیم از خدای

شما را همانا همین‌ست رای

مرا پیشتر قیرگون بود موی

چو سرو سهی قد و چون ماه روی

سپهری که پشت مرا کرد کوز

نشد پست و گردان بجایست نوز

خماند شما را هم این روزگار

نماند برین گونه بس پایدار

بدان برترین نام یزدان پاک

به رخشنده خورشید و بر تیره خاک

به تخت و کلاه و به ناهید و ماه

که من بد نکردم شما را نگاه

یکی انجمن کردم از بخردان

ستاره شناسان و هم موبدان

بسی روزگاران شدست اندرین

نکردیم بر باد بخشش زمین

همه راستی خواستم زین سخن

به کژی نه سر بود پیدا نه بن

همه ترس یزدان بد اندر میان

همه راستی خواستم در جهان

چو آباد دادند گیتی به من

نجستم پراگندن انجمن

مگر همچنان گفتم آباد تخت

سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت

شما را کنون گر دل از راه من

به کژی و تاری کشید اهرمن

ببینید تا کردگار بلند

چنین از شما کرد خواهد پسند

یکی داستان گویم ار بشنوید

همان بر که کارید خود بدروید

چنین گفت باما سخن رهنمای

جزین است جاوید ما را سرای

به تخت خرد بر نشست آزتان

چرا شد چنین دیو انبازتان

بترسم که در چنگ این اژدها

روان یابد از کالبدتان رها

مرا خود ز گیتی گه رفتن است

نه هنگام تندی و آشفتن است

ولیکن چنین گوید آن سالخورد

که بودش سه فرزند آزاد مرد

که چون آز گردد ز دلها تهی

چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی

کسی کو برادر فروشد به خاک

سزد گر نخوانندش از آب پاک

جهان چون شما دید و بیند بسی

نخواهد شدن رام با هر کسی

کزین هر چه دانید از کردگار

بود رستگاری به روز شمار

بجویید و آن توشهٔ ره کنید

بکوشید تا رنج کوته کنید

فرستاده بشنید گفتار اوی

زمین را ببوسید و برگاشت روی

ز پیش فریدون چنان بازگشت

که گفتی که با باد انباز گشت
 

با ولخـــرجی تنهــا مال نمی رود ، زمان ارزشش فراتـــ ـر اســت و آن هم نابود می شــ ـود . حکیم ارد بزرگ


خود را برای پیشــ ــرفت مردم ارزانی دار ، تا همگان پشــ ـتــیبان تو باشنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


تا مردم بر داشــ ـته هــا و حقوق خویش آگاه نشــ ـونــــ ــد ، گامی برای نگهداری از آنهــا بر نمی دارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


رسانه ، تنهــا می توانــــ ــد پژواک نــــ ــدای مردم باشد ، نه اینکه به آنهــا بگویـــد ، شما چه بگوییـــد ، که خوشاینــــ ــد دل ما باشد . حکیم ارد بزرگ


نقاد ، با بی ادبی ، زحمات و دســتاوردهــای خویش را ، بر باد می دهد. حکیم ارد بزرگ


ســتایش ، هنگام نو رُســتن و رویش را . حکیم ارد بزرگ


آغاز هــر روز ، نو شدنی دوباره اســت ، و زمانی برای پویـــایی بیشــ ـتـــ ـر .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا نادان ، از مسخـــره نمودن دیگران ، شاد می شــ ـود . حکیم ارد بزرگ


سنگینی یـــاد غم هــا را ، با تنهــایی دو چنــــ ــدان می کنی ، به میـــان آدمیـــان رو و در شادمانی آنهــا شــ ــریک و همراه شــ ـو ، لبخنــــ ــدهــای آدمیـــان ، شکوفه هــای امیـــد را در دلت بارور می سازد . حکیم ارد بزرگ


کسی که شادی را پاک می کنــــ ــد ، روان آدمیـــان را به بنــــ ــد کشیـــده اســت . حکیم ارد بزرگ


خـــرد در آغاز ، به راســتــی پناه می برد .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
فرستادهٔ سلم چون گشت باز

شهنشاه بنشست و بگشاد راز

گرامی جهانجوی را پیش خواند

همه گفتها پیش او بازراند

ورا گفت کان دو پسر جنگجوی

ز خاور سوی ما نهادند روی

از اختر چنین استشان بهره خود

که باشند شادان به کردار بد

دگر آنکه دو کشور آبشخورست

که آن بومها را درشتی برست

برادرت چندان برادر بود

کجا مر ترا بر سر افسر بود

چو پژمرده شد روی رنگین تو

نگردد دگر گرد بالین تو

تو گر پیش شمشیر مهرآوری

سرت گردد آشفته از داوری

دو فرزند من کز دو دوش جهان

برینسان گشادند بر من زبان

گرت سر بکارست بپسیچ کار

در گنج بگشای و بربند بار

تو گر چاشت را دست یازی به جام

و گر نه خورند ای پسر بر تو شام

نباید ز گیتی ترا یار کس

بی‌آزاری و راستی یار بس

نگه کرد پس ایرج نامور

برآن مهربان پاک فرخ پدر

چنین داد پاسخ که ای شهریار

نگه کن بدین گردش روزگار

که چون باد بر ما همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

همی پژمراند رخ ارغوان

کند تیره دیدار روشن‌روان

به آغاز گنج است و فرجام رنج

پس از رنج رفتن ز جای سپنچ

چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت

درختی چرا باید امروز کشت

که هر چند چرخ از برش بگذرد

تنش خون خورد بار کین آورد

خداوند شمشیر و گاه و نگین

چو ما دید بسیار و بیند زمین

از آن تاجور نامداران پیش

ندیدند کین اندر آیین خویش

چو دستور باشد مرا شهریار

به بد نگذرانم بد روزگار

نباید مرا تاج و تخت و کلاه

شوم پیش ایشان دوان بی‌سپاه

بگویم که ای نامداران من

چنان چون گرامی تن و جان من

به بیهوده از شهریار زمین

مدارید خشم و مدارید کین

به گیتی مدارید چندین امید

نگر تا چه بد کرد با جمشید

به فرجام هم شد ز گیتی بدر

نماندش همان تاج و تخت و کمر

مرا با شما هم به فرجام کار

بباید چشیدن بد روزگار

دل کینه ورشان بدین آورم

سزاوارتر زانکه کین آورم

بدو گفت شاه ای خردمند پور

برادر همی رزم جوید تو سور

مرا این سخن یاد باید گرفت

ز مه روشنایی نیاید شگفت

ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید

دلت مهر پیوند ایشان گزید

ولیکن چو جانی شود بی‌بها

نهد پر خرد در دم اژدها

چه پیش آیدش جز گزاینده زهر

کش از آفرینش چنین است بهر

ترا ای پسر گر چنین است رای

بیارای کار و بپرداز جای

پرستنده چند از میان سپاه

بفرمای کایند با تو به راه

ز درد دل اکنون یکی نامه من

نویسم فرستم بدان انجمن

مگر باز بینم ترا تن درست

که روشن روانم به دیدار تست
 


سخنان بزرگان را بایـــد بارهــا و بارهــا نوشــ ـت ، تا در ذهن و انــــ ــدیشه مانــــ ــدگار شــ ـونــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


بیشــ ـتـــ ـر سخنانی که به پادشاهــان گذشــ ـته نسبت می دهنــــ ــد ، دروغ و بی پایــه و اساس اســت . حکیم ارد بزرگ


پدران و مادران شایســته ، میـــان فرزنــــ ــدان خویش ، فرق نمی گذارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


شادی و امیـــد روان آدمی را می پرورد ، گر چه ، تن رنجور و زخمی باشد . حکیم ارد بزرگ


شادی یک سرزمین ، بدون داشــ ـتن آزادی ، آفریـــده نمی شــ ـود . حکیم ارد بزرگ


آدم هــای شاد ، جوان و جوانتـــ ـر می گردنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


خوشبخت آدمیســت ، که پیمانه زنــــ ــدگی اش ، همواره لبریز از شادیســت . حکیم ارد بزرگ


زیباتـــ ـرین جشن و بزم گیتــی ، نوروز باســتانی ایرانیـــان اســت . حکیم ارد بزرگ


آرمان بزم هــا و جشن هــا ، بخشش شادیســت . حکیم ارد بزرگ

حکیم ارد بزرگ ,ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران


 آزادی همگان را پاس بداریم . حکیم ارد بزرگ


آزادی ، بدون از خودگذشــ ـتگی ، ناکارا و ناتوان اســت . حکیم ارد بزرگ


فرمانروای دانا می دانــــ ــد ، هیچ نــــ ــدایی با کشــ ـتن نابود نمی شــ ـود . حکیم ارد بزرگ


آزادی ، بر فرش سرخ خون ، نمی نشینــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


نویسنده : فلور ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٩
    پيام هاي ديگران()   لینک