فیلسوفان معاصر / فیلسوفان بزرگ / فیلسوفان ایرانی


+ حکیم ارد بزرگ : تنهــا آرامشگاه همسران ، خانه آنهــاســت .

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

 
فردوسی
چو در کابل این داستان فاش گشت

سر مرزبان پر ز پرخاش گشت

برآشفت و سیندخت را پیش خواند

همه خشم رودابه بر وی براند

بدو گفت کاکنون جزین رای نیست

که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن

کشم زارتان بر سر انجمن

مگر شاه ایران ازین خشم و کین

برآساید و رام گردد زمین

به کابل که با سام یارد چخید

ازان زخم گرزش که یارد چشید

چو بشنید سیندخت بنشست پست

دل چاره‌جوی اندر اندیشه بست

یکی چاره آورد از دل به جای

که بد ژرف بین و فزاینده رای

وزان پس دوان دست کرده به کش

بیامد بر شاه خورشید فش

بدو گفت بشنو ز من یک سخن

چو دیگر یکی کامت آید بکن

ترا خواسته گر ز بهر تنست

ببخش و بدان کین شب آبستنست

اگر چند باشد شب دیریاز

برو تیرگی هم نماند دراز

شود روز چون چشمه روشن شود

جهان چون نگین بدخشان شود

بدو گفت مهراب کز باستان

مزن در میان یلان داستان

بگو آنچه دانی و جان را بکوش

وگر چادر خون به تن بر بپوش

بدو گفت سیندخت کای سرفراز

بود کت به خونم نیاید نیاز

مرا رفت باید به نزدیک سام

زبان برگشایم چو تیغ از نیام

بگویم بدو آنچه گفتن سزد

خرد خام گفتارها را پزد

ز من رنج جان و ز تو خواسته

سپردن به من گنج آراسته

بدو گفت مهراب بستان کلید

غم گنج هرگز نباید کشید

پرستنده و اسپ و تخت و کلاه

بیارای و با خویشتن بر به راه

مگر شهر کابل نسوزد به ما

چو پژمرده شد برفروزد به ما

چین گفت سیندخت کای نامدار

به جای روان خواسته خواردار

نباید که چون من شوم چاره‌جوی

تو رودابه را سختی آری به روی

مرا در جهان انده جان اوست

کنون با توم روز پیمان اوست

ندارم همی انده خویشتن

ازویست این درد و اندوه من

یکی سخت پیمان ستد زو نخست

پس آنگه به مردی ره چاره جست

بیاراست تن را به دیبا و زر

به در و به یاقوت پرمایه سر

پس از گنج زرش ز بهر نثار

برون کرد دینار چون سی‌هزار

به زرین ستام آوریدند سی

از اسپان تازی و از پارسی

ابا طوق زرین پرستنده شست

یکی جام زر هر یکی را به دست

پر از مشک و کافور و یاقوت و زر

ز پیروزهٔ چند چندی گهر

چهل جامه دیبای پیکر به زر

طرازش همه گونه گونه گهر

به زرین و سیمین دوصد تیغ هند

جزان سی به زهراب داده پرند

صد اشتر همه مادهٔ سرخ موی

صد استر همه بارکش راه جوی

یکی تاج پرگوهر شاهوار

ابا طوق و با یاره و گوشوار

بسان سپهری یکی تخت زر

برو ساخته چند گونه گهر

برش خسروی بیست پهنای او

چو سیصد فزون بود بالای او

وزان ژنده‌پیلان هندی چهار

همه جامه و فرش کردند بار
 
مهــربانی از سادگی و حماقت نیســت ، مهــربانان به یکی از مهمتـــ ـرین قوانین و هنجار هــای گیتــی باور دارنــــ ــد و آن اصل کنش و واکنش اســت ساده آنکه بایـــد مهــر ورزیـــد تا مهــر دیـــد . حکیم ارد بزرگ


سخنان زیبا ، بازده روزهــای سخت گذشــ ـته اســت . حکیم ارد بزرگ


می گوینــــ ــد ، رسیـــدن به آرامش آرمان اســت ، بایـــد گفت آرامش هماننــــ ــد تختگاه نوک کوه اســت ، آیـــا کوهنورد همیشه بر آن خواهد مانــــ ــد ؟ بیشــ ـتـــ ـر زمان زنــــ ــدگی او در کوهپایــه و دامنه می گذرد ، به امیـــد رسیـــدن به آرامشی انــــ ــدک و دوباره نهیب دل و دلدادگی به فرازی دیگر . حکیم ارد بزرگ


آدم هــای دور انــــ ــدیش، بازیچه رخدادهــای ناگهــانی و روزمره نمی شــ ـونــــ ــد. حکیم ارد بزرگ


برای جلوگیری از تباهی و بیراهه روی ، راه نقد و ارزیـــابی را باز بگذاریم .  حکیم ارد بزرگ

سخن برآزنــــ ــدگان ، آهنگ خیزش بیشــ ـتـــ ـر اســت . حکیم ارد بزرگ


برای آنکه روانت را بپروری ، در آغاز با خود یکی شــ ـو . حکیم ارد بزرگ


عشق نبایـــد آدمی را به گوشه نشینی وادار کنــــ ــد ، این شیفتگی بایـــد توان پرتاب انسان ، به سوی آرمان هــای راســتــین را داشــ ـته باشد . حکیم ارد بزرگ


 دلباختگی ، خواســتــی جاودانه اســت ، هــر کششی عشق نیســت . حکیم ارد بزرگ


عشق ، تنهــا با از خودگذشــ ـتگی ارزش می یـــابد . حکیم ارد بزرگ


بدتـــ ـرین گونه عشق ، دلدادگی به آدمی دیگر اســت به جای چنین دلدادگی بایـــد عاشق انسانیت ، میــهن ، آزادی و شــ ــرف یک سرزمین بود . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
چو شد ساخته کار خود بر نشست

چو گردی به مردی میان را ببست

یکی ترگ رومی به سر بر نهاد

یکی باره زیراندرش همچو باد

بیامد گرازان به درگاه سام

نه آواز داد و نه برگفت نام

به کار آگهان گفت تا ناگهان

بگویند با سرفراز جهان

که آمد فرستاده‌ای کابلی

به نزد سپهبد یل زابلی

ز مهراب گرد آوریده پیام

به نزد سپهبد جهانگیر سام

بیامد بر سام یل پرده‌دار

بگفت و بفرمود تا داد بار

فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت

به پیش سپهبد خرامید تفت

زمین را ببوسید و کرد آفرین

ابر شاه و بر پهلوان زمین

نثار و پرستنده و اسپ و پیل

رده بر کشیده ز در تا دو میل

یکایک همه پیش سام آورید

سر پهلوان خیره شد کان بدید

پر اندیشه بنشست برسان مست

بکش کرده دست و سرافگنده پست

که جایی کجا مایه چندین بود

فرستادن زن چه آیین بود

گراین خواسته زو پذیرم همه

ز من گردد آزرده شاه رمه

و گر بازگردانم از پیش زال

برآرد به کردار سیمرغ بال

برآورد سر گفت کاین خواسته

غلامان و پیلان آراسته

برید این به گنجور دستان دهید

به نام مه کابلستان دهید

پری روی سیندخت بر پیش سام

زبان کرد گویا و دل شادکام

چو آن هدیه‌ها را پذیرفته دید

رسیده بهی و بدی رفته دید

سه بت روی با او به یک جا بدند

سمن پیکر و سرو بالا بدند

گرفته یکی جام هر یک به دست

بفرمود کامد به جای نشست

به پیش سپهبد فرو ریختند

همه یک به دیگر برآمیختند

چو با پهلوان کار بر ساختند

ز بیگانه خانه بپرداختند

چنین گفت سیندخت با پهلوان

که با رای تو پیر گردد جوان

بزرگان ز تو دانش آموختند

به تو تیرگیها برافروختند

به مهر تو شد بسته دست بدی

به گرزت گشاده ره ایزدی

گنهکار گر بود مهراب بود

ز خون دلش دیده سیراب بود

سر بیگناهان کابل چه کرد

کجا اندر آورد باید بگرد

همه شهر زنده برای تواند

پرستنده و خاک پای تواند

ازان ترس کو هوش و زور آفرید

درخشنده ناهید و هور آفرید

نیاید چنین کارش از تو پسند

میان را به خون ریختن در مبند

بدو سام یل گفت با من بگوی

ازان کت بپرسم بهانه مجوی

تو مهراب را کهتری گر همال

مر آن دخت او را کجا دید زال

به روی و به موی و به خوی و خرد

به من گوی تا باکی اندر خورد

ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی

بران سان که دیدی یکایک بگوی

بدو گفت سیندخت کای پهلوان

سر پهلوانان و پشت گوان

یکی سخت پیمانت خواهم نخست

که لرزان شود زو بر و بوم و رست

که از تو نیاید به جانم گزند

نه آنکس که بر من بود ارجمند

مرا کاخ و ایوان آباد هست

همان گنج و خویشان و بنیاد هست

چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی

بگویم بجویم بدین آب روی

نهفته همه گنج کابلستان

بکوشم رسانم به زابلستان

جزین نیز هر چیز کاندر خورد

بیبد ز من مهتر پر خرد

گرفت آن زمان سام دستش به دست

ورا نیک بنواخت و پیمان ببست

چو بشنید سیندخت سوگند او

همان راست گفتار و پیوند او

زمین را ببوسید و بر پای خاست

بگفت آنچه اندر نهان بود راست

که من خویش ضحاکم ای پهلوان

زن گرد مهراب روشن روان

همان مام رودابهٔ ماه روی

که دستان همی جان فشاند بروی

همه دودمان پیش یزدان پاک

شب تیره تا برکشد روز چاک

همی بر تو بر خواندیم آفرین

همان بر جهاندار شاه زمین

کنون آمدم تا هوای تو چیست

ز کابل ترا دشمن و دوست کیست

اگر ما گنهکار و بدگوهریم

بدین پادشاهی نه اندر خوریم

من اینک به پیش توام مستمند

بکش گر کشی ور ببندی ببند

دل بیگناهان کابل مسوز

کجا تیره روز اندر آید به روز

سخنها چو بشنید ازو پهلوان

زنی دید با رای و روشن روان

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانش چو غرو و به رفتن تذرو

چنین داد پاسخ که پیمان من

درست است اگر بگسلد جان من

تو با کابل و هر که پیوند تست

بمانید شادان دل و تن‌درست

بدین نیز همداستانم که زال

ز گیتی چو رودابه جوید همال

شما گرچه از گوهر دیگرید

همان تاج و اورنگ را در خورید

چنین است گیتی وزین ننگ نیست

ابا کردگار جهان جنگ نیست

چنان آفریند که آیدش رای

نمانیم و ماندیم با های های

یکی بر فراز و یکی در نشیب

یکی با فزونی یکی با نهیب

یکی از فزایش دل آراسته

ز کمی دل دیگری کاسته

یکی نامه با لابهٔ دردمند

نبشتم به نزدیک شاه بلند

به نزد منوچهر شد زال زر

چنان شد که گفتی برآورده پر

به زین اندر آمد که زین را ندید

همان نعل اسپش زمین را ندید

بدین زال را شاه پاسخ دهد

چو خندان شود رای فرخ نهد

که پروردهٔ مرغ بی‌دل شدست

از آب مژه پای در گل شدست

عروس ار به مهر اندرون همچو اوست

سزد گر برآیند هر دو ز پوست

یکی روی آن بچهٔ اژدها

مرا نیز بنمای و بستان بها

بدو گفت سیندخت اگر پهلوان

کند بنده را شاد و روشن روان

چماند به کاخ من اندر سمند

سرم بر شود به آسمان بلند

به کابل چنو شهریار آوریم

همه پیش او جان نثار آوریم

لب سام سیندخت پرخنده دید

همه بیخ کین از دلش کنده دید

نوندی دلاور به کردار باد

برافگند و مهراب را مژده داد

کز اندیشهٔ بد مکن یاد هیچ

دلت شاد کن کار مهمان بسیچ

من اینک پس نامه اندر دمان

بیایم نجویم به ره بر زمان

دوم روز چون چشمهٔ آفتاب

بجنیبد و بیدار شد سر ز خواب

گرانمایه سیندخت بنهاد روی

به درگاه سالار دیهیم جوی

روارو برآمد ز درگاه سام

مه بانوان خواندندش به نام

بیامد بر سام و بردش نماز

سخن گفت بااو زمانی دراز

به دستوری بازگشتن به جای

شدن شادمان سوی کابل خدای

دگر ساختن کار مهمان نو

نمودن به داماد پیمان نو

ورا سام یل گفت برگرد و رو

بگو آنچه دیدی به مهراب گو

سزاوار او خلعت آراستند

ز گنج آنچه پرمایه‌تر خواستند

بکابل دگر سام را هر چه بود

ز کاخ و زباغ و زکشت و درود

دگر چارپایان دوشیدنی

ز گستردنی هم ز پوشیدنی

به سیندخت بخشید و دستش بدست

گرفت و یک نیز پیمان ببست

پذیرفت مر دخت او را بزال

که باشند هر دو بشادی همال

سرافراز گردی و مردی دویست

بدو داد و گفتش که ایدر مایست

به کابل بباش و به شادی بمان

ازین پس مترس از بد بدگمان

شگفته شد آن روی پژمرده ماه

به نیک اختری برگرفتند راه


بدهکار ، فر و جایگاه خویش را به بازی گرفته اســت . حکیم ارد بزرگ


ریشه آدم هــای سســت بنیـــاد ، هماننــــ ــد نی هــای مرداب ، لرزان اســت . حکیم ارد بزرگ


 آدمهــای مانــــ ــدگار ، تنهــا به آرمان می انــــ ــدیشنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


مردمان توانمنــــ ــد ، در میـــان جشن و بزم نیســتنــــ ــد . آنهــا هــر دم ، به آرمانی بزرگتـــ ـر می انــــ ــدیشنــــ ــد و برای رسیـــدن به آن ، در حال پیکارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


 آدم غمزده ، توان نگهبانی از دســتاوردهــای خویش را نــــ ــدارد . حکیم ارد بزرگ


آدمهــای نیرومنــــ ــد ، در هنگامه آورد و پیکارهــای سهمگین نیز ، شادی و امیـــد را به همگان هدیــه می دهنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


اگر پایکوبی و شادی نباشد ، جهــان را ارزش زیســتن نیســت . حکیم ارد بزرگ


چه بسیـــار اشک هــایی ، که نویـــد شادی انــــ ــد و چه فراوان خنــــ ــده هــایی ، که لبالب از غم و انــــ ــدوه . حکیم ارد بزرگ


ادب دارای ریشه اســت ، خانواده و فامیل ، نژاد و تبار ، سرزمین و زیســتگاه ، همه و همه ، بر میزان ادب هــر آدمی تاثیر گذارنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


راز درســت انــــ ــدوختن خـــرد ، یکرنگی اســت و بخشش . حکیم ارد بزرگ


ریـــاضت ، نادرســت اســت و هیچ خـــردمنــــ ــدی آن را درســت نمی دانــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


 براســتــی مهــربانان ، فرمانروایـــان گیتــی انــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


به هــر انــــ ــدازه دیگران را گرامی بداریم ، بزرگی و مهــر آنهــا را بدســت آورده ایم .  حکیم ارد بزرگ


آنکه دیگران را ابزار پرش خویش می سازد ، خیلی زود تنهــا خواهد شد .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا با از خودگذشــ ـتگی برای دیگران ، می توان جاودانه شد .  حکیم ارد بزرگ


فردوسی
پس آگاهی آمد سوی شهریار

که آمد ز ره زال سام سوار

پذیره شدندش همه سرکشان

که بودند در پادشاهی نشان

چو آمد به نزدیکی بارگاه

سبک نزد شاهش گشادند راه

چو نزدیک شاه اندر آمد زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

زمانی همی داشت بر خاک روی

بدو داد دل شاه آزرمجوی

بفرمود تا رویش از خاک خشک

ستردند و بر وی پراگند مشک

بیامد بر تخت شاه ارجمند

بپرسید ازو شهریار بلند

که چون بودی ای پهلو راد مرد

بدین راه دشوار با باد و گرد

به فر تو گفتا همه بهتریست

ابا تو همه رنج رامشگریست

ازو بستد آن نامهٔ پهلوان

بخندید و شد شاد و روشن روان

چو بر خواند پاسخ چنین داد باز

که رنجی فزودی به دل بر دراز

ولیکن بدین نامهٔ دلپذیر

که بنوشت با درد دل سام پیر

اگر چه مرا هست ازین دل دژم

برانم که نندیشم از بیش و کم

بسازم برآرم همه کام تو

گر اینست فرجام آرام تو

تو یک چند اندر به شادی به پای

که تا من به کارت زنم نیک رای

ببردند خوالیگران خوان زر

شهنشاه بنشست با زال زر

بفرمود تا نامداران همه

نشستند بر خوان شاه رمه

چو از خوان خسرو بپرداختند

به تخت دگر جای می‌ساختند

چو می خورده شد نامور پور سام

نشست از بر اسپ زرین ستام

برفت و بپیمود بالای شب

پر اندیشه دل پر ز گفتار لب

بیامد به شبگیر بسته کمر

به پیش منوچهر پیروزگر

برو آفرین کرد شاه جهان

چو برگشت بستودش اندر نهان
 

سخن و مهــر پاک ، بر روان آدم پلیـــد ، کارساز نیســت .  حکیم ارد بزرگ


آزادی را نمی توان با هزار سخن نیز تعریف نمود ، آزادی یک پروسه ی در هم تنیـــده و کلان اســت که برای پیـــدایش آن ، نیـــاز به همراهی تمامی مردم یک سرزمین دارد . حکیم ارد بزرگ


تا هنگامی که از برتـــ ـری خویش سخن می گویی ، دیـــده نمی شــ ـوی .  حکیم ارد بزرگ


کین خواهی از خانــــ ــدان یک بدکار ، تنهــا نشان تـــ ـرس اســت ، نه نیروی آدمهــای فرهمنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


آنکه با آدمهــای گســتاخ گفتگو می کنــــ ــد ، دیر و یـــا زود به گناه آنهــا گرفتار آیـــد .  حکیم ارد بزرگ


برای آنکه به فرودســتــی گرفتار نشــ ـوی ، دســت گیر آدمیـــان شــ ـو . حکیم ارد بزرگ


سرنگونی ، با آدمهــای شــ ـتابنــــ ــده و عجول زاده می شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


نفرین به دلی که آه ســتمــدیـــدگان را نمی شنود ، و دســت گیر آدمیـــان نمی شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


از آه و نفرین بزرگان و ریش سپیـــدان ، بایـــد تـــ ـرسیـــد .  حکیم ارد بزرگ


آزادی را بایـــد شکافت و در مورد هــر بخش از آن ، نظرخواهی عمومی برپا کرد ، چون آزادی ، تـــ ـرجمه رای و نظر مردم اســت .   حکیم ارد بزرگ


تنهــا مردم سالاری و دموکراسی ، دانش اجتماعی عوام را بالا خواهد برد . حکیم ارد بزرگ


نقد کننــــ ــده دانا ، نگاهی سیـــاه و یـــا سپیـــد نــــ ــدارد ، او توامان درســتــی و نادرســتــی هــر کاری را می بینــــ ــد و از هــر دوی آنهــا سخن می گویـــد .  حکیم ارد بزرگ


پیونــــ ــد پاک ، پیونــــ ــدی ابدی اســت .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا آرامشگاه همسران ، خانه آنهــاســت .  حکیم ارد بزرگ


بریـــدن پیونــــ ــدی پاک ، فرو ریزی دهشــ ـتناکی اســت .  حکیم ارد بزرگ


پیونــــ ــد ما تنهــا با زنــــ ــدگان نیســت ، همه ما پیونــــ ــدی ابدی با نیـــاکان و بزرگان سرزمین خویش و همچنین آینــــ ــدگان داریم . حکیم ارد بزرگ


در دل هــر بنایی ، کرشمه یـــاری دیـــده می شــ ـود ، اگر دلنوازی نباشد ، خشــ ـتــی بر خشــ ـت نمی نشینــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


پیمان زناشــ ـویی آسان ، ارزشمنــــ ــد اســت . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
بفرمود تا موبدان و ردان

ستاره‌شناسان و هم بخردان

کنند انجمن پیش تخت بلند

به کار سپهری پژوهش کنند

برفتند و بردند رنج دراز

که تا با ستاره چه دارند راز

سه روز اندران کارشان شد درنگ

برفتند با زیج رومی به چنگ

زبان بر گشادند بر شهریار

که کردیم با چرخ گردان شمار

چنین آمد از داد اختر پدید

که این آب روشن بخواهد دوید

ازین دخت مهراب و از پور سام

گوی پر منش زاید و نیک نام

بود زندگانیش بسیار مر

همش زور باشد هم آیین و فر

همش برز باشد همش شاخ و یال

به رزم و به بزمش نباشد همال

کجا بارهٔ او کند موی تر

شود خشک همرزم او را جگر

عقاب از بر ترگ او نگذرد

سران جهان را بکس نشمرد

یکی برز بالا بود فرمند

همه شیر گیرد به خم کمند

هوا را به شمشیر گریان کند

بر آتش یکی گور بریان کند

کمر بستهٔ شهریاران بود

به ایران پناه سواران بود
 

اگر پنــــ ــداری توان پیش بردن ما را نــــ ــداشــ ـته باشد ، همان بهتـــ ـر که زودتـــ ـر رهــایش کنیم .  حکیم ارد بزرگ


رویـــا پردازی که کارآفرین هم باشد ، می توانــــ ــد سرچشمه دگرگونی هــای بسیـــار شــ ـود .  حکیم ارد بزرگ


پنــــ ــدار هــای خواب و بیـــداری ما ، اگر ادامه یـــابنــــ ــد و با کار همراه شــ ـونــــ ــد ، بی شک کم کم ساخته خواهنــــ ــد شد .  حکیم ارد بزرگ



گل زرد رنگ همیشه بهــار ، سرشار از مهــر اســت ، می توان با دادن شاخه ایی از آن ، پیمان زناشــ ـویی بســت . حکیم ارد بزرگ


فرزنــــ ــدان نیک خو ، برای نگهداری و کمک به پدر و مادر خویش ، بر هم پیشی می گیرنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


پاکتـــ ـرین نگاه مهــرآمیز را ، در چشمان پدر و مادر خویش ، جســتجو کن . حکیم ارد بزرگ


پدران و مادرانی که در پی نابودی زنــــ ــدگی زناشــ ـویی فرزنــــ ــد خویش هســتنــــ ــد ، بزهکارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


کمرویی و گوشه گیری ، رنج اســت ... تنهــا راه رهــایی  ، ارزش نهــادن به خویش و انجام پرشــ ـتاب هــر کار شــ ــرافتمنــــ ــدانه ای اســت . حکیم ارد بزرگ


راه مبارزه با پنــــ ــدار نادرســت ، پرداختن بر انــــ ــدیشه درســت اســت . هــر راه دیگری ، ریشه کجروی را نیرومنــــ ــدتـــ ـر می سازد .  حکیم ارد بزرگ

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان,  عکس همراه با جمله ی آموزنده, , , ,عکس نوشته های جدید از سخن بزرگان و اندیشمندان, متن تصویری, نکات تصویری, عکس نوشته بزرگان, جملات تصویری فلسفی , جملات زیبای تصویری - سخنان بزرگان با عکس , جملات زیبای تصویری , عکس های عاشقانه جملات زیبا بزرگان تصاویر زیبا سخن بزرگان , جملات تصویری,مطالب, تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده,عکس نوشته جملات بزرگان, عکس های فلسفی و سخن بزرگان - عکس,عکس های خفن,عکس های خفن جدیدوسخنان بزرگان همراه با عکس , بزرگترین فیلسوف دنیا,  سخنان قصار - عکس سخنان بزرگان - عکس سخن بزرگان + عکس جملات بزرگان + عکس ... برچسب‌ها: عکس جملات بزرگان, عکس سخنان بزرگان, عکس نوشته، عکس نوشته سخنان عارفانه، عکس نوشته سخنان بزرگان، تصویر نوشته های عاشقانه، تصویر نوشته، عکس نوشته های عارفانه و عاشقانه، عکس, عکس جملات حکیمانه, عکس , عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

نویسنده : فلور ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٠
    پيام هاي ديگران()   لینک