فیلسوفان معاصر / فیلسوفان بزرگ / فیلسوفان ایرانی


+ حکیم ارد بزرگ : سرزمین شاد را ، هیچ شکســتــی ، ناتوان نمی سازد .

 

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,   عکس همراه با جمله ی آموزنده, , , ,عکس نوشته های جدید از سخن بزرگان و اندیشمندان, متن تصویری, نکات تصویری, عکس نوشته بزرگان, جملات تصویری فلسفی , جملات زیبای تصویری - سخنان بزرگان با عکس , جملات زیبای تصویری , عکس های عاشقانه جملات زیبا بزرگان تصاویر زیبا سخن بزرگان , جملات تصویری,مطالب, تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده,عکس نوشته جملات بزرگان, عکس های فلسفی و سخن بزرگان - عکس,عکس های خفن,عکس های خفن جدیدوسخنان بزرگان همراه با عکس , بزرگترین فیلسوف دنیا,  سخنان قصار - عکس سخنان بزرگان - عکس سخن بزرگان + عکس جملات بزرگان + عکس ... برچسب‌ها: عکس جملات بزرگان, عکس سخنان بزرگان, عکس نوشته، عکس نوشته سخنان عارفانه، عکس نوشته سخنان بزرگان، تصویر نوشته های عاشقانه، تصویر نوشته، عکس نوشته های عارفانه و عاشقانه، عکس, عکس جملات حکیمانه, عکس , عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

 

فردوسی
چنین گفت پس شاه گردن فراز

کزین هر چه گفتید دارید راز

بخواند آن زمان زال را شهریار

کزو خواست کردن سخن خواستار

بدان تا بپرسند ازو چند چیز

نهفته سخنهای دیرینه نیز

نشستند بیدار دل بخردان

همان زال با نامور موبدان

بپرسید مر زال را موبدی

ازین تیزهش راه بین بخردی

که از ده و دو تای سرو سهی

که رستست شاداب با فرهی

ازان بر زده هر یکی شاخ سی

نگردد کم و بیش در پارسی

دگر موبدی گفت کای سرفراز

دو اسپ گرانمایه و تیزتاز

یکی زان به کردار دریای قار

یکی چون بلور سپید آبدار

بجنبید و هر دو شتابنده‌اند

همان یکدیگر را نیابنده‌اند

سدیگر چنین گفت کان سی سوار

کجا بگذرانند بر شهریار

یکی کم شود باز چون بشمری

همان سی بود باز چون بنگری

چهارم چنین گفت کان مرغزار

که بینی پر از سبزه و جویبار

یکی مرد با تیز داسی بزرگ

سوی مرغزار اندر آید سترگ

همی بدرود آن گیا خشک و تر

نه بردارد او هیچ ازان کار سر

دگر گفت کان برکشیده دو سرو

ز دریای با موج برسان غرو

یکی مرغ دارد بریشان کنام

نشیمش به شام آن بود این به بام

ازین چون بپرد شود برگ خشک

بران بر نشیند دهد بوی مشک

ازان دو همیشه یکی آبدار

یکی پژمریده شده سوگوار

بپرسید دیگر که بر کوهسار

یکی شارستان یافتم استوار

خرامند مردم ازان شارستان

گرفته به هامون یکی خارستان

بناها کشیدند سر تا به ماه

پرستنده گشتند و هم پیشگاه

وزان شارستان شان به دل نگذرد

کس از یادکردن سخن نشمرد

یکی بومهین خیزد از ناگهان

بر و بومشان پاک گردد نهان

بدان شارستان‌شان نیاز آورد

هم اندیشگان دراز آورد

به پرده درست این سخنها بجوی

به پیش ردان آشکارا بگوی

گر این رازها آشکارا کنی

ز خاک سیه مشک سارا کنی
 

بزرگداشــ ـت ، جشن مهــر اســت .  حکیم ارد بزرگ


بزرگداشــ ـت ، توان نیروهــای جوان را نیز دو چنــــ ــدان می کنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


اســتخوان بنــــ ــدی شهــرهــا ، در دیوار اســت و بزرگداشــ ـت .  حکیم ارد بزرگ


تنهــا آثار هنری جاودانه می شــ ـونــــ ــد ، که به درون هنرمنــــ ــد نزدیکتـــ ـرنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


اینتـــ ـرنت ، انــــ ــدیشه و دودمان ما را ، به آینــــ ــدگان گره خواهد زد ، از این پس ، دیگر گذشــ ـته برای آینــــ ــدگان ، تــیره و تار نخواهد بود ، انــــ ــدیشه ما ، سپیـــده دم پیـــدایش فصلی نو ، از تاریخ بشــ ــری اســت . حکیم ارد بزرگ


اینتـــ ـرنت ، دســتگاه شــ ـتاب دهنــــ ــده شکوفایی انــــ ــدیشه آدمیـــان اســت .  حکیم ارد بزرگ


اینتـــ ـرنت ابزار آگاهیســت ، گریزی از روشنی و نور نیســت .  حکیم ارد بزرگ


عظمت فضای مجازی را آنگاه بیشــ ـتـــ ـر می فهمیم ، که بدانیم ، به شمار آدمیـــان ، پنــــ ــدارهــا و انــــ ــدیشه هــای گوناگون در آن شناور اســت  . حکیم ارد بزرگ


فردوسی
زمانی پر اندیشه شد زال زر

برآورد یال و بگسترد بر

وزان پس به پاسخ زبان برگشاد

همه پرسش موبدان کرد یاد

نخست از ده و دو درخت بلند

که هر یک همی شاخ سی برکشند

به سالی ده و دو بود ماه نو

چو شاه نو آیین ابر گاه نو

به سی روز مه را سرآید شمار

برین سان بود گردش روزگار

کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ

فروزان به کردار آذرگشسپ

سپید و سیاهست هر دو زمان

پس یکدگر تیز هر دو دوان

شب و روز باشد که می‌بگذرد

دم چرخ بر ما همی بشمرد

سدیگر که گفتی که آن سی سوار

کجا برگذشتند بر شهریار

ازان سی سواران یکی کم شود

به گاه شمردن همان سی بود

نگفتی سخن جز ز نقصان ماه

که یک شب کم آید همی گاه گاه

کنون از نیام این سخن برکشیم

دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم

ز برج بره تا ترازو جهان

همی تیرگی دارد اندر نهان

چنین تا ز گردش به ماهی شود

پر از تیرگی و سیاهی شود

دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند

کزو نیمه شادب و نیمی نژند

برو مرغ پران چو خورشید دان

جهان را ازو بیم و امید دان

دگر شارستان بر سر کوهسار

سرای درنگست و جای قرار

همین خارستان چون سرای سپنج

کزو ناز و گنجست و هم درد و رنج

همی دم زدن بر تو بر بشمرد

هم او برفرازد هم او بشکرد

برآید یکی باد با زلزله

ز گیتی برآید خروش و خله

همه رنج ما ماند زی خارستان

گذر کرد باید سوی شارستان

کسی دیگر از رنج ما برخورد

نپاید برو نیز و هم بگذرد

چنین رفت از آغاز یکسر سخن

همین باشد و نو نگردد کهن

اگر توشه‌مان نیکنامی بود

روانها بران سر گرامی بود

و گر آز ورزیم و پیچان شویم

پدید آید آنگه که بیجان شویم

گر ایوان ما سر به کیوان برست

ازان بهرهٔ ما یکی چادرست

چو پوشند بر روی ما خون و خاک

همه جای بیمست و تیمار و باک

بیابان و آن مرد با تیز داس

کجا خشک و تر زو دل اندر هراس

تر و خشک یکسان همی بدرود

وگر لابه سازی سخن نشنود

دروگر زمانست و ما چون گیا

همانش نبیره همانش نیا

به پیر و جوان یک به یک ننگرد

شکاری که پیش آیدش بشکرد

جهان را چنینست ساز و نهاد

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ازین در درآید بدان بگذرد

زمانه برو دم همی بشمرد

چو زال این سخنها بکرد آشکار

ازو شادمان شد دل شهریار

به شادی یکی انجمن برشگفت

شهنشاه گیتی زهازه گرفت

یکی جشنگاهی بیاراست شاه

چنان چون شب چارده چرخ ماه

کشیدند می تا جهان تیره گشت

سرمیگساران ز می خیره گشت

خروشیدن مرد بالای گاه

یکایک برآمد ز درگاه شاه

برفتند گردان همه شاد و مست

گرفته یکی دست دیگر به دست

چو برزد زبانه ز کوه آفتاب

سر نامدران برآمد ز خواب

بیامد کمربسته زال دلیر

به پیش شهنشاه چون نره شیر

به دستوری بازگشتن ز در

شدن نزد سالار فرخ پدر

به شاه جهان گفت کای نیکخوی

مرا چهر سام آمدست آرزوی

ببوسیدم ای پایهٔ تخت عاج

دلم گشت روشن بدین برز و تاج

بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد

یک امروز نیزت بباید سپرد

ترا بویهٔ دخت مهراب خاست

دلت راهش سام زابل کجاست

بفرمود تا سنج و هندی درای

به میدان گذارند با کره نای

ابا نیزه و گرز و تیر و کمان

برفتند گردان همه شادمان

کمانها گرفتند و تیر خدنگ

نشانه نهادند چون روز جنگ

بپیچید هر یک به چیزی عنان

به گرز و به تیغ و به تیر و سنان

درختی گشن بد به میدان شاه

گذشته برو سال بسیار و ماه

کمان را بمالید دستان سام

برانگیخت اسپ و برآورد نام

بزد بر میان درخت سهی

گذاره شد آن تیر شاهنشهی

هم اندر تگ اسپ یک چوبه تیر

بینداخت و بگذاشت چون نره شیر

سپر برگرفتند ژوپین‌وران

بگشتند با خشتهای گران

سپر خواست از ریدک ترک زال

برانگیخت اسپ و برآورد یال

کمان را بینداخت و ژوپین گرفت

به ژوپین شکار نوآیین گرفت

بزد خشت بر سه سپر گیل‌وار

گشاده به دیگر سو افگند خوار

به گردنکشان گفت شاه جهان

که با او که جوید نبرد از مهان

یکی برگراییدش اندر نبرد

که از تیر و ژوپین برآورد گرد

همه برکشیدند گردان سلیح

بدل خشمناک و زبان پر مزیح

به آورد رفتند پیچان عنان

ابا نیزه و آب داده سنان

چنان شد که مرد اندر آمد به مرد

برانگیخت زال اسپ و برخاست گرد

نگه کرد تا کیست زیشان سوار

عنان پیچ و گردنکش و نامدار

ز گرد اندر آمد بسان نهنگ

گرفتش کمربند او را به چنگ

چنان خوارش از پشت زین برگرفت

که شاه و سپه ماند اندر شگفت

به آواز گفتند گردنکشان

که مردم نبیند کسی زین نشان

هر آن کس که با او بجوید نبرد

کند جامه مادر برو لاژورد

ز شیران نزاید چنین نیز گرد

چه گرد از نهنگانش باید شمرد

خنک سام یل کش چنین یادگار

بماند به گیتی دلیر و سوار

برو آفرین کرد شاه بزرگ

همان نامور مهتران سترگ

بزرگان سوی کاخ شاه آمدند

کمر بسته و با کلاه آمدند

یکی خلعت آراست شاه جهان

که گشتند ازان خیره یکسر مهان

چه از تاج پرمایه و تخت زر

چه از یاره و طوق و زرین کمر

همان جامه‌های گرانمایه نیز

پرستنده و اسپ و هر گونه چیز

به زال سپهبد سپرد آن زمان

همه چیزها از کران تا کران
 

دشمن ابزار نابود ساختن آدمی را ، در درون سرای او جســت و جو می کنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


بزرگتـــ ـرین کارخانه نابودی توانمنــــ ــدی هــا ، آیین آموزشی نادرســت اســت.  حکیم ارد بزرگ


هیچ پیروزی و شکســتــی ، همیشگی نیســت . حکیم ارد بزرگ


بیچاره مردمی که قهــرمان نــــ ــدارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


آدم شایســته ، کسی اســت که با وجود داشــ ـتن دلی خونین از نامردمی هــا ، باز هم مهــربان اســت و یـــاور . حکیم ارد بزرگ


آدمی با کینه ، زنــــ ــدگی را بر دوســتان نیز تنگ می کنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ

 
در هــر سرنوشــ ـتــی ، رازی مهم فرو نهفته اســت . حکیم ارد بزرگ


کارمنــــ ــدان نابکار ، از دزدان و آشــ ـوبگران ، بیشــ ـتـــ ـر به کشــ ـور آسیب می رساننــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


از سرباز تـــ ـرسو ، همچون دشمن بایـــد هــراسیـــد . حکیم ارد بزرگ


تنهــا مادر و پدر ، خواســت هــای فرزنــــ ــد را ، بی هیچ چشم داشــ ـتــی برآورده می سازنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


آدمی ، بخشی از گیتــی اســت و باز در آن آمیخته می گردد .  حکیم ارد بزرگ


ادب و کردار نیک ، از جهــان بزمگاهی خواهد ساخت . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
پس آن نامهٔ سام پاسخ نوشت

شگفتی سخنهای فرخ نوشت

که ای نامور پهلوان دلیر

به هر کار پیروز برسان شیر

نبیند چو تو نیز گردان سپهر

به رزم و به بزم و به رای و به چهر

همان پور فرخنده زال سوار

کزو ماند اندر جهان یادگار

رسید و بدانستم از کام او

همان خواهش و رای و آرام او

برآمد هر آنچ آن ترا کام بود

همان زال را رای و آرام بود

همه آرزوها سپردم بدوی

بسی روزه فرخ شمردم بدوی

ز شیری که باشد شکارش پلنگ

چه زاید جز از شیر شرزه به جنگ

گسی کردمش با دلی شادمان

کزو دور بادا بد بدگمان

برون رفت با فرخی زال زر

ز گردان لشکر برآورده سر

نوندی برافگند نزدیک سام

که برگشتم از شاه دل شادکام

ابا خلعت خسروانی و تاج

همان یاره و طوق و هم تخت عاج

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

که با پیر سر شد به نوی جوان

سواری به کابل برافگند زود

به مهراب گفت آن کجا رفته بود

نوازیدن شهریار جهان

وزان شادمانی که رفت از مهان

من اینک چو دستان بر من رسد

گذاریم هر دو چنان چون سزد

چنان شاد شد شاه کابلستان

ز پیوند خورشید زابلستان

که گفتی همی جان برافشاندند

ز هر جای رامشگران خواندند

چو مهراب شد شاد و روشن روان

لبش گشت خندان و دل شادمان

گرانمایه سیندخت را پیش خواند

بسی خوب گفتار با او براند

بدو گفت کای جفت فرخنده رای

بیفروخت از رایت این تیره جای

به شاخی زدی دست کاندر زمین

برو شهریاران کنند آفرین

چنان هم کجا ساختی از نخست

بیاید مر این را سرانجام جست

همه گنج پیش تو آراستست

اگر تخت عاجست اگر خواستست

چو بشنید سیندخت ازو گشت باز

بر دختر آمد سراینده راز

همی مژده دادش به دیدار زال

که دیدی چنان چون بباید همال

زن و مرد را از بلندی منش

سزد گر فرازد سر از سرزنش

سوی کام دل تیز بشتافتی

کنون هر چه جستی همه یافتی

بدو گفت رودابه ای شاه زن

سزای ستایش به هر انجمن

من از خاک پای تو بالین کنم

به فرمانت آرایش دین کنم

ز تو چشم آهرمنان دور باد

دل و جان تو خانهٔ سور باد

چو بشنید سیندخت گفتار اوی

به آرایش کاخ بنهاد روی

بیاراست ایوانها چون بهشت

گلاب و می و مشک و عنبر سرشت

بساطی بیفگند پیکر به زر

زبر جد برو بافته سر به سر

دگر پیکرش در خوشاب بود

که هر دانه‌ای قطره‌ای آب بود

یک ایوان همه تخت زرین نهاد

به آیین و آرایش چین نهاد

همه پیکرش گوهر آگنده بود

میان گهر نقشها کنده بود

ز یاقوت مر تخت را پایه بود

که تخت کیان بود و پرمایه بود

یک ایوان همه جامهٔ رود و می

بیاورده از پارس و اهواز و ری

بیاراست رودابه را چون نگار

پر از جامه و رنگ و بوی بهار

همه کابلستان شد آراسته

پر از رنگ و بوی و پر از خواسته

همه پشت پیلان بیاراستند

ز کابل پرستندگان خواستند

نشستند بر پیل رامشگران

نهاده به سر بر زر افسران

پذیره شدن را بیاراستند

نثارش همه مشک و زر خواستند
 دارایی یک کشــ ـور ، تنهــا در بانک هــا نیســت ، گونه هــای گیـــاهی و جانوری ، دارایی بسیـــار با ارزشــ ـتـــ ـری اســت . حکیم ارد بزرگ


ســتایش گران میــهن ، زنان و مردان آزاده انــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


میــهن پرســتــی ، آرمان برآزنــــ ــدگان اســت . حکیم ارد بزرگ


آنکه به سرنوشــ ـت میــهن و مردم سرزمین خویش ، بی انگیزه اســت ، ارزش یـــاد کردن نــــ ــدارد . حکیم ارد بزرگ


میــهن دوســتــی و آزادیخواهی ، کلیـــد درمان بسیـــاری از ناراســتــی هــاســت . حکیم ارد بزرگ


با بردباری ، همه چیز در چنگ توســت .  حکیم ارد بزرگ


خـــردمنــــ ــدان ، آشــ ـتــی جو و نرم خو هســتنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


به یـــاد بیـــاوریم که انسانیم و انسانیت ، مهمتـــ ـرین چیزی اســت که از ما انتظار می رود . حکیم ارد بزرگ


عشق بخشش می آورد ، بخشیـــدن از همه چیز و مهمتـــ ـر از همه ، زمان را که با ارزشــ ـتـــ ـرین داشــ ـته ماســت . حکیم ارد بزرگ


در عشق راســتــین ، بدنبال سود جســتن نیســتــیم ، می بخشیم برای پرواز ، رهــایی و آزادگی . حکیم ارد بزرگ


بزرگان ، بی باکنــــ ــد ، آنهــا خوی برتـــ ـر خویش را ، به آینــــ ــدگان هدیــه می دهنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


فزون خواهی ، برای داشــ ـته هــای ما زیـــانبار اســت .  حکیم ارد بزرگ


سخن دلنشین خـــردمنــــ ــدان ، دل هــا را آرام می کنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


کسی که همواره ، ساز ناله اش کوک اســت ، دمادم ، زنــــ ــدگی خود و نزدیکانش را ، تلخ و تاریک می کنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


جهــان دوســت داشــ ـتنی اســت همانگونه که ما دوســت داشــ ـتنی هســتــیم . حکیم ارد بزرگ


از آنچه امروز به عنوان آواز سنتــی و دســتگاه هــای مربوط به آن ، یـــاد می شــ ـود ، بیزارم . حکیم ارد بزرگ


شادم از اینکه هیچگاه ، کارمنــــ ــد دولت نشدم . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
همی رند دستان گرفته شتاب

چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب

کسی را نبد ز آمدنش آگهی

پذیره نرفتند با فرهی

خروشی برآمد ز پرده سرای

که آمد ز ره زال فرخنده‌رای

پذیره شدش سام یل شادمان

همی داشت اندر برش یک زمان

فرود آمد از باره بوسید خاک

بگفت آن کجا دید و بشنید پاک

نشست از بر تخت پرمایه سام

ابا زال خرم دل و شادکام

سخنهای سیندخت گفتن گرفت

لبش گشت خندان نهفتن گرفت

چنین گفت کامد ز کابل پیام

پیمبر زنی بود سیندخت نام

ز من خواست پیمان و دادم زمان

که هرگز نباشم بدو بدگمان

ز هر چیز کز من به خوبی بخواست

سخنها بران برنهادیم راست

نخست آنکه با ماه کابلستان

شود جفت خورشید زابلستان

دگر آنکه زی او به مهمان شویم

بران دردها پاک درمان شویم

فرستاده‌ای آمد از نزد اوی

که پردخته شد کار بنمای روی

کنون چیست پاسخ فرستاده را

چه گوییم مهراب آزاده را

ز شادی چنان شد دل زال سام

که رنگش سراپای شد لعل فام

چنین داد پاسخ که ای پهلوان

گر ایدون که بینی به روشن روان

سپه رانی و ما به کابل شویم

بگوییم زین در سخن بشنویم

به دستان نگه کرد فرخنده سام

بدانست کورا ازین چیست کام

سخن هر چه از دخت مهراب نیست

به نزدیک زال آن جز از خواب نیست

بفرمود تا زنگ و هندی درای

زدند و گشادند پرده سرای

هیونی برافگند مرد دلیر

بدان تا شود نزد مهراب شیر

بگوید که آمد سپهبد ز راه

ابا زال با پیل و چندی سپاه

فرستاده تازان به کابل رسید

خروشی برآمد چنان چون سزید

چنان شاد شد شاه کابلستان

ز پیوند خورشید زابلستان

که گفتی همی جان برافشاندند

ز هر جای رامشگران خواندند
 

سرزمین شاد را ، هیچ شکســتــی ، ناتوان نمی سازد . حکیم ارد بزرگ


پیشــ ــرفت ، تنهــا در سایــه آمادگی همیشگی ما بدســت می آیـــد . حکیم ارد بزرگ


چه بیچاره انــــ ــد مردمی که ، قهــرمانشان بزدل اســت .  حکیم ارد بزرگ


مجالس و گردهمایی هــای خویش را در جایی برگزار کنیم که آزار همسایگان را در پی نــــ ــداشــ ـته باشد . حکیم ارد بزرگ


تنــــ ــدرســتــی ، پیش نیـــاز هــر آرمان باشکوهی اســت . حکیم ارد بزرگ  


برای آنکه پرواز کنی ، پیکر خویش را ، به حال خود رهــا مکن . حکیم ارد بزرگ  


پاسداشــ ـت مهــر پدر و مادر ، یکی از بزرگتـــ ـرین خوشبختــی هــاســت . حکیم ارد بزرگ  


زنــــ ــدگی رنج و درد نیســت ، هدیــه ایی اســت برای شاد بودن . مادر گیتــی جام زهــر بر دهــان کودک خویش نمی گذارد ، او می پرورانــــ ــد برای بهــروزی و خوشبختــی . حکیم ارد بزرگ  


دوســتــی با کسی که باورهــایت را نمی پذیرد ، به جایی نخواهد رسیـــد .  حکیم ارد بزرگ


خوشــ ــرویی ، دارایی با ارزشی اســت . حکیم ارد بزرگ



فردوسی
بزد نای مهراب و بربست کوس

بیاراست لشکر چو چشم خروس

ابا ژنده‌پیلان و رامشگران

زمین شد بهشت از کران تا کران

ز بس گونه گون پرنیانی درفش

چه سرخ و سپید و چه زرد و بنفش

چه آوای نای و چه آوای چنگ

خروشیدن بوق و آوای زنگ

تو گفتی مگر روز انجامش است

یکی رستخیز است گر رامش است

همی رفت ازین گونه تا پیش سام

فرود آمد از اسپ و بگذارد گام

گرفتش جهان پهلوان در کنار

بپرسیدش از گردش روزگار

شه کابلستان گرفت آفرین

چه بر سام و بر زال زر همچنین

نشست از بر بارهٔ تیزرو

چو از کوه سر برکشد ماه نو

یکی تاج زرین نگارش گهر

نهاد از بر تارک زال زر

به کابل رسیدند خندان و شاد

سخنهای دیرینه کردند یاد

همه شهر ز آوای هندی درای

ز نالیدن بربط و چنگ و نای

تو گفتی دد و دام رامشگرست

زمانه به آرایشی دیگرست

بش و یال اسپان کران تا کران

بر اندوده پر مشک و پر زعفران

برون رفت سیندخت با بندگان

میان بسته سیصد پرستندگان

مر آن هر یکی را یکی جام زر

به دست اندرون پر ز مشک و گهر

همه سام را آفرین خواندند

پس از جام گوهر برافشاندند

بدان جشن هر کس که آمد فراز

شد از خواسته یک به یک بی‌نیاز

بخندید و سیندخت را سام گفت

که رودابه را چند خواهی نهفت

بدو گفت سیندخت هدیه کجاست

اگر دیدن آفتابت هواست

چنین داد پاسخ به سیندخت سام

که ازمن بخواه آنچه آیدت کام

برفتند تا خانهٔ زرنگار

کجا اندرو بود خرم بهار

نگه کرد سام اندران ماه روی

یکایک شگفتی بماند اندروی

ندانست کش چون ستاید همی

برو چشم را چون گشاید همی

بفرمود تا رفت مهراب پیش

ببستند عقدی برآیین و کیش

به یک تختشان شاد بنشاندند

عقیق و زبرجد برافشاندند

سر ماه با افسر نام دار

سر شاه با تاج گوهرنگار

بیاورد پس دفتر خواسته

یکی نخست گنج آراسته

برو خواند از گنجها هر چه بود

که گوش آن نیارست گفتی شنود

برفتند از آنجا به جای نشست

ببودند یک هفته با می به دست

وز ایوان سوی باغ رفتند باز

سه هفته به شادی گرفتند ساز

بزرگان کشورش با دست بند

کشیدند بر پیش کاخ بلند

سر ماه سام نریمان برفت

سوی سیستان روی بنهاد تفت

ابا زال و با لشکر و پیل و کوس

زمانه رکاب ورا داد بوس

عماری و بالای و هودج بساخت

یکی مهد تا ماه را در نشاخت

چو سیندخت و مهراب و پیوند خویش

سوی سیستان روی کردند پیش

برفتند شادان دل و خوش منش

پر از آفرین لب ز نیکی کنش

رسیدند پیروز تا نیمروز

چنان شاد و خندان و گیتی فروز

یکی بزم سام آنگهی ساز کرد

سه روز اندران بزم بگماز کرد

پس آنگاه سیندخت آنجا بماند

خود و لشکرش سوی کابل براند

سپرد آن زمان پادشاهی به زال

برون برد لشکر به فرخنده فال

سوی گرگساران شد و باختر

درفش خجسته برافراخت سر

شوم گفت کان پادشاهی مراست

دل و دیده با ما ندارند راست

منوچهر منشور آن شهر بر

مرا داد و گفتا همی دار و خوار

بترسم ز آشوب بد گوهران

به ویژه ز گردان مازنداران

بشد سام یکزخم و بنشست زال

می و مجلس آراست و بفراخت یال
 


انــــ ــدیشه را می توان در بنــــ ــد کشیـــد ، اما نابود شدنی نیســت . حکیم ارد بزرگ


کسانی که بیم از دســت دادن جایگاه خویش را دارنــــ ــد ، همواره فریـــاد می کشنــــ ــد .  حکیم ارد بزرگ


پیشــ ــرفت آدمی زمانی بدســت می آیـــد ، که بر کردار و رفتار خود ، فرمانروا باشد . حکیم ارد بزرگ


دوســتــی که نومیـــدنامه می خوانــــ ــد ، همیشه سوار بر تو ، و پیشدار دورخیزهــای بلنــــ ــدت خواهد بود . حکیم ارد بزرگ


کشــ ـورهــای پیشــ ــرفته و یـــا در حال پیشــ ــرفت اساطیرشان زنــــ ــده انــــ ــد و کشــ ـورهــای عقب افتاده ، اساطیرشان مرده و یـــا افسانه انــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


بزرگی تنهــا در خـــرد و انــــ ــدیشه برتـــ ـر و پیشــ ــرو ، هویـــدا می گردد . حکیم ارد بزرگ


بخت همچون مرغی در گوش ما می خوانــــ ــد و ما را به سویی می کشانــــ ــد . حکیم ارد بزرگ  


بهتـــ ـرین فرزنــــ ــدان ، آنانی هســتنــــ ــد که پدر و مادر خویش را ، به هنگام بیماری و ناتوانی تنهــا نمی گذارنــــ ــد . حکیم ارد بزرگ


سرچشمه خوار نمودن دیگران ، بی شــ ــرمی و بی ادبی اســت .  حکیم ارد بزرگ


گذشــ ـتن از سختــی هــای پیش رو ، چنــــ ــدان سخت تـــ ـر از آن چه پشــ ـت سر گذاشــ ـته ایم ، نخواهد بود . حکیم ارد بزرگ

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده ,  عکس همراه با جمله ی آموزنده, , , ,عکس نوشته های جدید از سخن بزرگان و اندیشمندان, متن تصویری, نکات تصویری, عکس نوشته بزرگان, جملات تصویری فلسفی , جملات زیبای تصویری - سخنان بزرگان با عکس , جملات زیبای تصویری , عکس های عاشقانه جملات زیبا بزرگان تصاویر زیبا سخن بزرگان , جملات تصویری,مطالب, تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده,عکس نوشته جملات بزرگان, عکس های فلسفی و سخن بزرگان - عکس,عکس های خفن,عکس های خفن جدیدوسخنان بزرگان همراه با عکس , بزرگترین فیلسوف دنیا,  سخنان قصار - عکس سخنان بزرگان - عکس سخن بزرگان + عکس جملات بزرگان + عکس ... برچسب‌ها: عکس جملات بزرگان, عکس سخنان بزرگان, عکس نوشته، عکس نوشته سخنان عارفانه، عکس نوشته سخنان بزرگان، تصویر نوشته های عاشقانه، تصویر نوشته، عکس نوشته های عارفانه و عاشقانه، عکس, عکس جملات حکیمانه, عکس , عکس نوشته فلسفی,تصاویر فلسفی,سخنان قصار بزرگان,سخنان اندیشمندان جهان,عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

نویسنده : فلور ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٠
    پيام هاي ديگران()   لینک